تبليغاتX
اوهام محرمانه

نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست






فخرالزمانِ من 

چه باشکوه!
ده شبِ تمـام
سیاه می‌پوشـم،
رسوای عشق که شدم
رختِ سیاهم را تـــو درمی‌آوری...

شب دهــــ ۱۵ آذر۱۳۹۰ـــم محرم

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: |

قصه از کجا شروع شد... 

تو
آن بالا راه می‌رفتی
دلِ من این پایین     غنج...
صدای جیرجیر ِ کفپوش ِ چوبی   زیر پاهات
هنوز در گوشم است...

یادت که هست!
دو اتاق بود...
کتریِ چای، روی گاز
تصویری محو از دریا   در قابِ پنجره
آبنمایی بی‌آب در حیاط
و صلاحی
که در کار نبود،
همسایه بود...

صدایمان کرد:
                  " ...می‌مانید؟
چشم در چشم هم
فریاد زدیم:
آری! می‌مانیم

ماندیم و
رویا آغاز شد...

۲۷ آبان ۱۳۹۰

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: |

روزت مبارک! 

به ن.س

رفتی و
یک روز از تقویم را
بـــ‌نام زدی...

۷ مهر ۱۳۹۰

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: |

سرنوشت 

سکه را در جیبت بگذار
چه فرق دارد
خط بیاید یا شیر
ما که همیشه روباهیم...

۵ مهر ۱۳۹۰

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: |