اوهام محرمانه
نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست
|
|
.: بانگ بیداری :.
برای منجی...هر که هست...
بازهم تاریخ ها تکرار شد دین و ایمان راهی بازار شد اهرمن دکان دین را باز کرد آیه با عاشق کشی آغاز کرد بازهم بر نیزه ها قرآن شده مومنی،غیبت ز این و آن شده بازهم نوبت به نوبت کربلا می رسد بر مومنین داغ وبلا بازهم یوسف به زندان چال شد باز حق مردمان پامال شد بازهم تردید بر سجاده ها چشم، مشتاق سجود پرده ها بازهم خونابه شد آب حیات خالی از ایمان صفوف هر صلوت ابن ملجم هم به حری آمده! هر زغالی هم به دری آمده! هر که از ایمان حکایت می کند از ریاکاری روایت می کند چشمه چشمه از غزل خشکیده شد روز محشر بارها سنجیده شد ای دریغ از ناله ی شب سوز ما دستها ناچار از صبر و دعا عاشقان در چاله ها سر می کنند حاکمان دین را مکدر می کنند بازهم دل ها ز اندوه و بلا رفته در صحرای گرم کربلا واژه های شاعران از خون پر است از صدای ناله ی مجنون پر است قصه ی شب های سرد عاشقان نام منجی را می آرد بر زبان می رسد روزی به نزد روح وجان چاره ی درد غریب استخوان می رسد از جاده ی رنگین کمان می کشد شمشیر عدل اندر میان می زند گردن به گردن فوج فوج می رسد امید در دل موج موج گردن دنیا پرست دین فروش بر زمین کوبد،صدایش از خروش روز روشن در میان قصه ها خط بطلان می کشد بر غصه ها می رسد روزی که دلداری رسد از کلامش بانگ بیداری رسد ... نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: |
آنچه نصیبم شد ... رفتم به راه عشق نفرت نصیبم شد در فکر جایی امن وحشت نصیبم شد رفتم که اسمم را معنا کنم آنجا مایوس و سر گشته غربت نصیبم شد
در بزم جمعیت در مجمع تشویش تنها و بی ماوا خلوت نصیبم شد رفتم که عالم را جور دگر بینم شستم نگاهم را حسرت نصیبم شد فریاد فردا را در روزن دیروز دیدم ولی افسوس عزلت نصیبم شد در قلب سیلاب دلهای پاک و ناب با اینکه دل پاکم شهوت نصیبم شد
پت در پی پرواز مت سر خوش وصلش از واژه ی خواهر نیمکت نصیبم شد رحمت چه بی پروا آغوش خود بگشود اما ار این رحمت لعنت نصیبم شد
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: |
مردی در آخر خط ...
این مرد چه تنها ،چه ساکت ،چه خموش است این مرد چرا بی دل و بی جوش و خروش است روزی نه چنان دور، دلش جای خدا بود پهنای وجودش همه از غصه جدا بود
روزی نه چنان دور، به دل ها شه امید بوده ست ولی ، مرد سرود دل خورشید مرده ست زمانی است ، صدای ملکوتی مانده ست به جا ، از شب و فریاد ، سکوتی این مرد پر از فاصله های شب و درد است برگی است به جا مانده ز پاییز ، چه زرد است...
این مرد دلش پر ز غم و پر ز فریب است این مرد در این دوره ی بی عشق غریب است مردی است به جا مانده ز ایام بسی دور مردی ز جهانی است ، همه ؛ عشق و شر و شور امروز ولی مانه به گرداب زمانی در قعر سکوت شب رویای جهانی، کز عشق و دل اوی ، جدا مانده و تاریک در آینه ی او شده یک کوچه ی باریک
امروز از آن مرد سراسر همه امید آن زمزمه ی رجعت پروانه و خورشید، مانده ست یکی ؛ شعشعه ی واژه ی تشویش مانده ست به جا از قدمی، در پی و در پیش مانده ست یکی زورق گل مانده به یک شط مردی است کنون غمزده در آخر یک خط ...
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: |
رکود ثانیه ها ...
ثانیه ها در رکود خاطره ها در سجود قصه ی ناب زمان قصه ی بو د ونبود
فاصله ها در گذار آینه ها در غبار پنجره ها تیره شد حنجره ها ضجه بار چلچله ها در قفس شاعر شب بی نفس حجم چهل پاره ها بزم سکوت ارس
حسرت یک شعر خوب مانده به قلب جنوب ظهور خورشید عشق اسیر فصل غروب امید دل تار شد خسته و بیمار شد روز دل انگیز وصل صبح دل آزار شد غرور بی جای ما وصل زمان را گسست فاصله را تازه کرد قلب صداقت شکست ...
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: |
تیغی که رگ برید ... خط خط چکید ، روی یک کاغذ سپید شعری که سر بریده شد ، تیغی که رگ برید حالا تویی نشسته ای اینجا ، کنار من ای روح خسته ی جدا گشته از امید ...
جاندار بی تحرک مردار خوار پیر بر لاشه ی تکیده ی این آشنا رسید هی خورد قطعه قطعه آن ، نا امید زار یاد به جا پوسیده ی این عشق را جوید
از هر طبق رسید کتابی ز لرزه ها مغز به جا تکیده ی این قلب را لهید شیری رسید از دل تاریک لحظه ها قلب نحیف و پاک این جسم را درید آنها به یک اشاره بر الواح حک شدند او ماند و یک عبارت ساده ی شهید...
از عشق جز سکوت و شب تار هیچ ندید آمد نشست پشت میزش ، آهی کشید خط خط چکید ، روی یک کاغذ سپید شعری که سر بریده شد ، تیغی که رگ برید ...
پایان امرداد ۸۴ - ساعت ۲۳:۴۰
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: |
|
|