اوهام محرمانه
نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست
|
|
.: خواهد شد... آیا ؟ :. (هفته عجیب) اوهام شبانه :. این سطرها شعری است که در گلو بغض مرا بسته بود صدای قدم های تو خسته بود تصویری که در لحظه های بی التهاب بغض را همراه شعر میکند در چشمان تو جلوه میکند صدای رعد و برق ابرها بوی نم باران ... (بوی خوش ...) و جاده های تا همیشه مسافر تا همیشه بهشت را - در رویاها - ثبت میکنند ... در اینجا صدای نفسی است و گلویی چرکین و فریادی که تا ابد سر داده نخواهد شد ...
--------------- --------------- ------------- پ.ن / ش.ش : رویت شد! م.خ : بی آنکه بخواهد این گلوی چرکین فریاد خواهد کرد آیا ... ؟ ------------------------------------------ اوهام حافظ :.
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد عارف از خنده می در طمع خام افتاد حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد این همه نقش در آیینه اوهام افتاد ----------------------------------------- اوهام ترانه :. پشت این پنجره ها دل میگیره خواننده : فریدون فروغی
پشت این پنجره ها دل میگیره غم و غصه ی دلو تو میدونی وقتی از بخت خودم حرف میزنم چشام اشکبارون میشه تو میدونی عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره تو میدونی هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه میگه من دوسِت دارم تو میدونی میخوام امشب با خدام شکوه کنم شکوه های دلمو تو میدونی بگم ای خدا چرا بختم سیاه ست؟ چرا بخت من سیاه ست تو میدونی؟ پنجره بسته میشه شب میرسه چشام آروم نداره تو میدونی اگه امشب بگذره فردا میشه مگه فردا چی میشه؟ تو میدونی عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره تو میدونی هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه میگه من دوسِت دارم تو میدونی
------------------------------------------------ اوهام روزانه :.
هفته ی گذشته هفته ی عجیبی بود ... اوایل هفته مادربزرگ بعد از چند روز بیماری غیر منتظره بالاخره به آرزوش رسید و رفت پیش پدربزرگ... ساعات اول حس غریبی داشتم... خیلی ناراحت بودم ... خیلی ... اما ... بعد از دو روز که حالم سر جاش اومد... احساس کردم باید برای مادربزرگ خوشحال باشم... و این خوشحالی بسیار بالاتر و والاتر از ناراحتی برای خودمه ... چرا خوشحال؟؟ بماند.... توی هفته ی عجیبی که گذشت... دوستامو بهتر شناختم... دوستایی که همیشه و در همه حال کنارم بودن و دوستایی که تازه کشفشون کردم... تازه شناختمشون... اتفاق عجیب دیگه ای هم توی اون هفته افتاد که شاید یه روزی بگم چی بوده اما ... با اینکه معمولا آدم مصلحت اندیشی نیستم فعلا صلاح نمیدونم بگم! (صلاح کار خویش اُمیدان دانند!-یاد حامد بخیر) خلاصه اینکه از همه تون که توی کامنتینگ پست قبلی بهم لطف داشتید ممنونم... تا بعد ... پ.ن : تُنگ من : تمام ناتمام مهراوه حقیقت امر این است که ما کاره ای نیستیم... جرم آتشي دوستي با کلمات بود - روز آنلاین سازمان غیر دولتی (...) : چیز ...
منوچهر آتشی درگذشت
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: |
وفتی می آیند ... وقتی میروند ... اوهام شبانه :. وقتی می آیند ما نمیبینم شان وقتی هستند نمیتوانیم ببینیم شان وقتی رفتند می خواهیم ببینیم ولی نمیتوانیم ... پس کی آنان را خواهیم دید خواهیم شناخت و ... خواهیم بوسید ...؟
------------------------------------------ اوهام حافظ :. فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان آنکه بپرسش آمد و فاتحه خواند و میرود کو نفسی که روح را میکنم از پیش روان
----------------------------------------- اوهام ترانه :. خواننده و آهنگساز : سیاوش قمیشی
خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گُلای حسرت نمی چینی دیگه خورشید چهره تُ نمی سوزونه جای سیلی های باد روش نمی مونه دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی رفتی و آدمکاتو جا گذاشتی قانون جنگل ُ زیر پا گذاشتی اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو تو جنگل نمی تونستی بمونی دلتُ بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی می گه می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره... ------------------------------------------------ اوهام روزانه :. چند روزی بود که مهمون بیمارستان بود این روزای آخر هر بار که خواستم از کلاس هام بزنم و برم دیدنش با مخالفت خانواده روبرو شدم... میگفتن حالش خوبه و میگه نکنه بچه ها از کلاسهاشون عقب بمونن... اما من دلم دل نگرون بودم...احساس میکردم روزای آخریه که دارم از دست میدم... پریشب گفتن داره برمیگرده بخش ... یکم خیالم راحت شده بود که... دیشب حدود ساعت ۱۰:۳۰ دایی تماس گرفت و گفت : مادربزرگ رفته توی کما... عرق سردی روی پیشونیم نشست... تمام شب دور از چشم مادر کلی گریه کردم... همه ی خاطرات کودکیم جلوی چشمام مرور شدن... اون روزایی که پدربزرگ زنده بود و زمستونا می رفتیم خونه شون... اون موقع اراک بودن... زمستونا با پدربزرگ و مادربزرگ برف بازی میکردیم... چه روزایی بود... امروز از خواهرم شنیدم که اگر دستگاههایی که بهش وصله نباشن... علائم حیاتی هم نخواهند بود... یعنی... الآن خبر رسید که خاله طاقت نیاورده و دیشب از آمریکا راه افتاده داره میاد... با این اتفاق ایمان آوردم که یا خوشی با من میونه ای نداره... یا من با اون... به هر حال الآن دارم با این حالم میرم مصاحبه ی کار جدید...مادر اصرار داره کلاسهام هم برم بعد یه سری به اونا بزنم... نمیدونم طاقت میارم یا نه اما... برام دعا کنید... تا بعد ... نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: |
بیست و چهارمین وهم ... تو خود دانی چه میگویم! اوهام محرمانه :. شبی است بارانی در انتظار روزی روشن در اوهام بی انجام خویش به فریاد کودکی می اندیشم که در سیاهی شب نام نیکی را به چشمه ی نومیدی بخشید نامی به بلندای دماوند به روشنای خورشید و به زیبایی مهتاب کولی تر از ترانه آمد و همچون شبنمی بر برگهای خواب آلوده نشست و میراث مهتاب را برای روزهای تردید به یادگار گذاشت ... اوهام شبانه چهاردهم آبان ------------------------------------------ اوهام حافظ :. فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان آنکه بپرسش آمد و فاتحه خواند و میرود کو نفسی که روح را میکنم از پیش روان ----------------------------------------- اوهام ترانه :. بی سرزمین تر از باد ترانه : یغما گلرویی خواننده و آهنگساز:سیاوش قمیشی آلبوم : بی سرزمین تر از باد صورت عکس تو آلبوم خیسه تن تشنه مثل خورشید ------------------------------------------------ اوهام روزانه :. اول - بالاخره روزای روزه و شبای دعا تموم شدن... روزای ماه رمضون همیشه برای من با یه حس غریب همراه بوده که نمیتونم توصیفش کنم... وقتی عید فطر از راه میرسه از یه طرف خوشحالی و از یه طرف ناراحت... خوشحال به خاطر اینکه هر طور بوده از امتخان یک ماهه الهی به سلامت دراومدی و ناراحتی به خاطر اینکه ماه رمضون و سحری و افطاری برای یک سال دیگه باهات خداحافظی کردن... وقتی رمضان تموم میشه دلم میگیره... دوم - امروز تولد خواهرم شبنمه ... برای همین پست امروزمو به شبنم تقدیم میکنم که این روزا توی یه جاده ی پر پیچ و خم داره امتحان پس میده... براش دعا کنید که موفق بشه... شبنم جان تولدت مبارک! سوم - دوستانی که از قدیم منو میشناسن میدونن که من وبلاگ نویسی رو از وبلاگ هواداران رسول صدرعاملی شروع کردم و بعد از چند ماه نوشتن در اوهام محرمانه اولم به اینجا رسیدم... این روزا آخرین ساخته ی صدر عاملی با نام دیشب باباتو دیدم آیدا در حال اکرانه ... تدوین جشنواره چنگی به دل نمیزد ... اما تدوین جدید فیلم خوبی از آب دراومده ... اگر شما هم به آثار این فیلمساز خوب علاقه دارید ... میتونید به وبلاگ هوادارانش سر بزنید و عضو کانون هوادارانش بشید... پ.ن : وبلاگ هواداران رسول صدرعاملی
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: |
.: اوهام پرواز شهریار پارسی پور :. اوهام محرمانه :. بال هایم از من مگیر پرواز را دریغ مکن قلب شکسته ام در کشاکش دهر زخم خورد و هیچ نگفت پرواز را دریغ مکن که سکوت فریاد را پس می زند در هفتمین ارتباط ناکام در این خستگی زجر آور تک امید مانده در برم پرواز است به سوی عشق نقش امیدم را دریغ مکن ... ------------------------------------------------ اوهام حافظ :. دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمیگیرد به هر در میدهم پندش ولیکن در نمیگیرد
----------------------------------------------- اوهام ترانه :. پل بی عبور آلبوم مترسک شعر:مزدا شاهانی خواننده و آهنگساز:کاوه یغمایی خورجین باد پر شده از گلایه تو این روزای سخت و پر کنایه خنده رو با غصه نمیشه نوشت کی میدونه چه جوریه سرنوشت بین من و تو پل بی عبوره غربت جاده های سوت و کوره رنگ غریب و ساده ی فصل ما پناه امن گریه شد آدما ------------------------------------------------------------------- اوهام روزانه :. خبر مثل همیشه کوتاه بود و ... شهریار پارسی پور درگذشت ... بسیاری او را از سالها قبل با نقش عشق می شناختند... فیلمی که با بازی خود او و نویسندگی و بازی جهانگیر الماسی در دوره ی خود از فیلم های قابل تامل بود... اما حکایت آشنایی من با پارسی پور به چندی قبل باز می گردد ... اگر اشتباه نکنم حدود دو سال قبل بود... یا کمی بیش و کم ... برای تماشای نمایشگاهی به موزه ی هنرهای معاصر رفته بودم ... یکی از دوستان که دستی در سینما دارد همراه ما بود ... هم او بود که پارسی پور را شناخت ... برای عرض سلام خدمتش رفتیم ... انسانی بسیار خوش برخورد و خوش زبان بود... سخن از سینما به میان آمد ... از فیلمنامه مانندهایی برایش گفتم که تا آنروز نوشته بودم ... برای خواندنشان ابراز علاقه کرد... چند روز بعد در خانه ی هنرمندان او را ملاقات کردیم... در همان ملاقات با نگاهی به فیلمنامه ها نکاتی ارزشمند را به من آموخت که تا ابد فراموش نخواهم کرد... آخرین اثری که از او دیدم "تماس هفتم" بود فیلمی زیبا درباره ی یک پسر معلول ذهنی که عاشق سینماست و در غیاب پدرش با روح مادر سخن می گوید... وقتی فهمیدم پارسی پور به دیار باقی پر کشیده به یاد روزی افتادم که با او در خانه ی هنرمندان دیدار کردیم... دیداری فراموش نشدنی... دیدار با مردی که در زندگی من تاثیری انکار ناپذیر داشت... روحش شاد ... پ.ن : فراخوان الپر براي يك كار نيك بورس تعطیل شد ! - وبلاگ نهایت من
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: |
برای آخرین بار نه ! هرگز ... اوهام محرمانه :.
روزی پرنده ای آمد نشست بر روی دودکش سرد بام کلبه ام او لانه کرد و ماند تا مدتی آنقدر ماند که عادتم داد به بودنش به هر شب از روزش ، سرودنش
و دودکش کلبه یافت بهانه ای ، تا گرم شود تا قلب ساکتش کمی نرم تر شود اما ... ولی ... پاییز که رسید صبح آمدم از کلبه ام برون نبود از پرنده ی خسته هیچ خبر از لانه ی یگانه یار شام بی سحر
پرواز کرد و رفت من مانده ام کنون در کلبه ام مدهوش و منگ با دودکشی دوباره باز سرد و دلی تنگ ... -------------------------------------------------------------------- اوهام حافظ:.
فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش گُل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش -------------------------------------------------------------------- اوهام ترانه :. ماه غریبستان شاعر : علی معلم خواننده : محمد اصفهانی آلبوم : ماه غریبستان
ديده بگشا اي به شهدِ مرگِ نوشينت رضا ----------------------------------------------------------------- اوهام روزانه :. وقتی شیوا بهم گفت کوپ کردم ... چند لحظه بغض گلومو گرفت ... نخواستم بعد از این همه مدت که تلاش کردیم از جوی که توش گرفتار بودیم بیرون بیایم با اشک ریختنم ناراحتش کنم... اما وقتی تنها شدم نتونستم... نتونستم گریه نکنم ... نتونستم ...
حامد دوست عزیزم.. بالاخره اون کاریو کرد که مدتها بود میخواست انجام بده ... بارها شد که گفت دیگه خسته شدم... به خدا وقت ندارم... شاید امروز شاید فردا... اما هر بار وقتی شوق خواننده های وبلاگشو میدید منصرف میشد... اما بالاخره تصمیمشو گرفت... نمیدونم چطوری و نمیدونم چرا اینقدر غیرمنتظره ... اما بالاخره توی این شبای عجیب دست از نوشتن کشید... هنوز نتونستم باهاش صحبت کنم... هنوز نتونستم بفهمم دلیلش چی بوده ... چه دلیلی تونسته حامد رو به ننوشتن قانع کنه...
امروز دلم خیلی گرفته... حامد جزء اولین دوستانم در وبلاگستان بوده و ننوشتنش بیشتر از خودش برای من و دوستان دیگه ای که روزنوشت بی مثالش رو میخوندن سخت و ناراحت کننده است ... امیدی که هست اینه که گویا برگشتی در کاره... علی (عکاس روزنوشت) اطمینان داده که حامد برمیگرده اما کی و تحت چه شرایطی؟؟؟ خدا عالمه و حامد....حامد به هرچی و هرکی دوست داری قسمت میدم برگرد....... به خدا دلمون میشکنه ... برگرد...
نرو ... نرو ... تو هم مث من نمیتونی دووم بیاری... نرو تو هم مث من تو غصه کم میاری نرو ... آه نرو ... نرو... نرو ... نرو ...
اوهام محرمانه ی امروز تقدیم شد به کسی که امیدواریمو و در نگاه وسیع تر زندگیمو مدیونش هستم... تقدیم به حامد و روزنوشت بی مثالش ... ------------------------------------------------------ پ . ن : آخرین پست حامد در باب دلایل رفتن
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: |
|
|