اوهام محرمانه
نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست
|
|
حصر وطن سوز پشت دیوار صدا می آید از دل سرد و شب افروز اوین نغمه ی معترضِ یک گل سرخ به سکوتِ شب و هر روز اوین پشت این بانگ صدایِ دل ماست پشت این بانگ،غم یک تیشه ست تیشه در حسرت روزی که رَوَد شِکنَد حصرِ وطن سوز اوین
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: |
باران ما باریدن گرفت،در تابستان! تابستان... فصل سوزان تحیر وقت بی درنگ تعطیلات... روزهای بی درسی کودکی...روزهای فوتبال های دو گل کوچیک... * و از این پس تا بستان یعنی : تولد باران... در تابستان باریدن گرفت باران... در تیر... ماه حادثه های همیشه ی تاریخ... باریدن گرفت باران تا شاید بشوید خستگی های هادی ما را - که می شوید - نصیب دیگری از رحمت خدا، بر ما باریدن گرفت...
باران! عمو جان! باریدنت مبارک... متبرک بادا میلادت...باران حیدری!
كسي جواب ياغي نشسته را نمي دهد ... کسی جوابِ عابرانِ خسته را نمی دهد کسی کلیدِ قفل هایِ بسته را نمی دهد زبانه هایِ اعتراض ، بر زمین کشیده شد کسی تقاصِ این دلِ شکسته را نمی دهد ۲۲ خرداد ۸۵ * هي واژه به واژه دوختم روزم را خوردم سرِ وقت قرصِ هر روزم را امروز که مرگ ، سایه ام را دزدید خورشید شنید... آهِ جانسوزم را ۲۵ خرداد ۱۳۸۵ نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: |
شبانه با خدا ! لووِردراپه ی نورانی چشمانِ شوخ تختِ سرد ... و گلِ سرخی که پژمردن را تاب نیاورده -(خوابیده بی صدا بر دیوار اتاق)- در قیاس ماندن و خواندن! مُردن پیروز است بر زندگی ... چه کوتاه و چه ساده! * انتظار؟! چه واژه ی عبثی ؛ در زمانه یِ رویاهایِ همیشه ناتمامِ خوشبختی... در زمانه ای که جدالِ زیبایی و جاذبه ، نیوتن را نیز گیج می کند! * گوش کن ... شعر باران؛ سرود تک درختی است که جوانه های سال نو را دوست می دارد... * هه... گوش هایم کر است و نمیشنود... خیال ماندن و رفتن خیال پیچیدن سوز و ساز به پای آواز در واژه واژه ی لحظه های ماست ... زخم کهنه را یارای تحملی نیست... * اسطوره نساز! حتا از شکر و شیرینی ... * بودنِ با هم ، بی هم، به همین بی سرانجامی ست... باور کن!
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: |
|
|