اوهام محرمانه
نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست
|
|
در زندگی زخم هایی هست ... «چگونه می توانستم فراموش بکنم؟چشمهایم که باز بود و یا رویهم می گذاشتم ، در خواب و در بیداری او جلو من بود.از میان روزنه ی پستوی اطاقم،مثل شبی که فکر و منطق مردم را فراگرفته ، از میان سوراخ چهار گوشه که به بیرون باز می شد دائم جلو چشمم بود. آسایش به من حرام شده بود،چطور می توانستم آسایش داشته باشم؟هر روز تنگ غروب عادت کرده بودم که به گردش بروم،نمی دانم چرا می خواستم و اصرار داشتم که جوی آب،درخت سرو و بُته گل نیلوفر را پیدا بکنم – همانطوری که به تریاک عادت کرده بودم،همانطور به این گردش عادت داشتم،مثل اینکه نیرویی مرا به این کار وادار می کرد.در تمام راه همه اش به فکر او بودم،به یاد اولین دیداری که از او کرده بودم و می خواستم محلی که روز سیزده بدر او را آنجا دیده بودم پیدا بکنم.– اگر آنجا را پیدا می کردم،اگر می توانستم زیر آن درخت سرو بنشینم حتما در زندگی آرامش تولید می شد – ولی افسوس بجز خاشاک و شن داغ و استخوان دنده ی اسب و سگی که روی خاکروبه ها بو می کشید چیز دیگری نبود – آیا من حقیقتا با او ملاقات کرده بودم؟ - هرگز،فقط او را دزدکی و پنهانی از یک سوراخ،از یک روزنه ی بدبخت پستوی اطاقم دیدم- مثل سگ گرسنه ای که روی خاکروبه ها بو می کشد و جستجو می کند،اما همین که از دور زنبیل می آورند از ترس می رود پنهان می شود،بعد بر می گردد که تکه های لذیذ خودش را در خاکروبه ی تازه جستجو بکند.من هم همان حال را داشتم،ولی این روزنه مسدود شده بود – برای من او یک دسته گل ِ تر و تازه بود که روی خاکروبه انداخته باشند ...» بـوف کـور صادق هدایت
و زندگی ما پر از گُل هایی است که بر خاکروبه ها افتاده اند... بوف کور هدایت رو خیلی دوست دارم.یادمه اولین باری که این کتابو خوندم، اونقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که تا چند روز به همه چیز شک می کردم و به وجود هیچ چیز اطمینانی نداشتم.حق داشتم. 12 سالم بیشتر نبود و این جزو اولین کتاب های قابل تاملی بود که خونده بودم. چند سال بعد که دوباره خوندمش، اگرچه همذات پنداری عجیبی با صادق کردم،اما تحت تاثیرش قرار نگرفتم...بلکه نشستم و یکبار مطابق با روحیات و زندگی خودم بازنویسیش کردم.شاید یه روز منتشرش کنم ولی فکر نمی کنم اون روز خیلی نزدیک باشه ... صادق میگه :"در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد..." این چیزیه که همیشه از بوف کور تو ذهنم مونده و حتا تو بعضی از لحظه های زندگی حسش کردم. همیشه یه مسائلی تو ذهن هست که آدمو دچار افکار مالیخولیایی میکنه و غذابش میده.مسائلی که با هیچکس نمیتونی در میون بذاری و در عین حال به تنهایی هم نمی تونی از پَسِشون بر بیای.همین مسئله آزارت میده. به هر حال اینا چیزاییه که این روزا بدجوری آدما رو درگیر میکنه...چیزایی که اگرچه اکثر آدما یا میشه گفت همه ی آدما نمیتونن چیزی ازش بگن،اما یه نفر میتونه پشت مانیتورش پنهان بشه و مثل من تو اوهام محرمانه ش یه جای ویژه بهشون بده.شاید همین آدم نتونه تو چشماتون نگاه کنه و راجع به این مالیخولیایی که هر از گاهی به جونش میفته،حرف بزنه. نمیدونم همه این چیزا رو برای این نوشتم که تو این بخش از زندگی خودم دچار یه خوره از نوع بوف کوری هستم یا اینکه چون تو این چند روز به دو سه نفر از دوستام برخوردم که گرچه نمیتونن باهام راجع بهش صحبت کنن (به دلایلی که گفتم) اما انزواشون خبر از سرّ درونشون میده.نمیدونم! اما به هر حال؛ شاید اگه بتونم یه گفتگوی دو طرفه با شماها در این زمینه برقرار کنم، راجع به چیزایی که آدما - به طور مشخص خودم - فقط تو خلوت باهاشون مواجه میشن دوباره و صریح تر بنویسم.اما شاید هم اگر این اتفاق نیفته علاوه بر اینکه دیگه راجع بهش صحبت نکنم، همین پُست رو هم از آرشیوم پاک کنم... آخه از همین الآن یه خوره داره روحمو میخوره و می تراشه که این پست رو ثبت نکنم !!!! خیلی دوست دارم بدونم که آیا میشه این طلسمو شکست و برای یکبار که شده صریح و مشخص راجع به زخم هایی که مثل خوره روح آدمو تو انزوا و خلوت می خوره و می تراشه صحبت کرد یا نه! می تونم انتظار داشته باشم که چند روز بعد که اومدم بازخورد این یادداشتو بخونم با چند تا از خوره هایی که به جون خودم می افته تو نوشته های آدمای دیگه مواجه بشم؟! میدونم این مباحث و مشکلات خیلی میتونه وارد حوزه ی خصوصی بشه اما اینم می دونم که شاید ما چون هیچ وقت با هم راجع به این چیزا صحبت نمیکنیم،نمیتونیم از شرشون خلاص بشیم.شاید اگه صحبت کنیم بتونیم حلشون کنیم،چرا نه؟ نظر شما چیه؟ امید ایران مهر پایان اَمُرداد 85 پارسال - امروز:
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: |
در مرگ دوستان آه کیارا ... کیارای مغموم من! امروز در چشمانت می توانستم تنی به آب زنم تنها شوری بی حد و حصر زلالِ چشمانت بود که منصرفم کرد!
کیارا ! دوستانی که صبح ِ اول نبودنشان را با اشک پیوند زدی آرمیده اند آسوده ... ماییم که باید در جهانی اینگونه معلق و بی هوا دست و پا زنان به پیش رویم در جهانی که حتا لحظه ی آخر ِ آن پیدا نیست کیای مغموم من! امروز برای بار ِ اول اشک را دیدم که به میهمانی چشمانِ همیشه محبوبِ من آمده بود چه بی صدا و چه موزیانه سوگ آلود بودند لحظه های این روز آه کیارای مغموم… در این لحظه ها می خواهم تسلی دل کوچکت را از هادیِ آدم از هادیِ حوا به این جهانِ سراپا تحیرات و خیال کیارای مغموم من! اشک های تو تمام می شود با این روز اما ای کاش که لحظه ای دیگر را نبینند چشمانِ من که میهمان موزی و خود شور ِ ماتم لانه کند در چشم های تو و قلبت را بی آزارد… ای کاش نبیند چشمانم… 17 اَمُرداد 1384 اولین روز ِ نبودنِ دو دوســـــــــت بگـــــو به ســـوشــــیانــــس... تو را ندیده ام هنوز - چشم در چشم- تا بگویم از درس و مشق ِ کودکی از روزهای ِ بچگی و خانم معلم ِکلاس ِ اولمان در جنوب ... خانم معلم در اولین درس ِ زندگی به ما مژده داد: بـــابــا آمـــــــد! و برق خوشحالی در نگاه ما جوشید... تا اینــــکـه... * چنــــد روز پیش از این پشت خط تلفن شنیدم که ... بـــابــا رفـــــت! *
دوست نازنین من! بگـــــو به ســـوشــــیانــــس: " اشک نریز! دخترک مغموم... در این مجال نه خدا مقصر بود،نه بـابـا.... و نه حتا ما..." تقصیر از معلم کلاس اول بود که از سر ِ.... نمیدانم چه! نگفت به ما: «... بچه ها ! بــابــا آمده ... ولی ... رفتنی در کـار است - دیر یا زود - ...» کفر جهنمی× سپید می کنم
صفحه های سیاه این برگه های جدید را با اشارتی بر یک صفحه کلید که از ضرب دستم مستهلک است
سه سطر سه سطر تنها سه سطر از منحنی اعصاب بی تجانس ذهن مشوشم بیرون تراویده در این نیمه شب بی تظاهر و بی صبح دراز اندام
شک نکردم که شعر تردید جابجایی فریاد آخرین ستاره ی کهکشان تشخص واژه ها نبود سودی نبین در این یقین بیهوده زاد که شرحه شرحه با خیال خام اعتقاد به روشنای صبح به لمحه ای درنگ به اندکی نگاه به سایه ای دقیقه زنده بر سر پگاه ... بر باد رفته بود
تو فکر می کنی اما صدای ساقه های خشک این درخت در لحظه لحظه ی به تباهی کشاندنم با لخته لخته ی خون سرخ رنگ من حرف مي زند
بامداد خسته می گوید : نترس! گزمگان شب،غروبشان بر پيشاني زمان نقش بند است اين پرچم يقين اين چشمه ي جنون از جويبارهاي رود اعتقاد نيست كفري جهنمي است تنها فقط همين!
*شعر خوانده شده در مراسم ششمين سالگرد شاملوي بزرگ دوم امرداد ۸۵ |
|