تبليغاتX
اوهام محرمانه

نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست






اگه بارون بزنه...آخ اگه بارون بزنه ... 

اگرچه خاک فراموشی

بر گرده ی نحیف انسان ها چیره شده ست

مانده هنوز خرده نجوایی ز کودکی

 

تصویر گنگی

از بامدادان شاد

که از پی برادران مان می دویدیم

تا برسیم به اولین کلاس شنیدن

 

در خاطرم هست

ترنم موسیقی دستفروش،

و صدایی که از پنجره ی کلاس می آمد،

و معلمی که مهربان می گفت:

" آرام باشید! ای کودکان آفتاب و آینه..."

 

یادم می آید هنوز

خش خش زمین و

خس خس گلوی مادربزرگ را

که می آمد هر روز همراهم

از مدرسه تا خانه

 

لحظه لحظه ی کودکی ما پر بود

از بوی نان داغ و پنیر محلی

اما هنوز باران و بوی نم

دلخواه من است

 

آسمان امروز

از آلودگی های عالم سوز

لبریز است

 

باری خدایا...!

کاش بارانی ببارد

فردا روز اول پاییز است...

 

فردا روز اول پاییز است 

 

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: |

رها شد مدیار ... 

 

مجتبي سميع نژاد (مديار وبلاگستان) آزاد شد

رها شد رها
چون ذات اهورايي انسان
در آسمان اين جهان رها شد از بند
مد يار بي آزار اين ديار
او كه مي شنيد
او كه مي گفت
او كه مي فهميد
رهايي را در آغوش كشيد...

خجسته باد!

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: |

چهل روز گذشت ... 

 

چهل روز گذشت ... کسی فهمید یعنی چی؟

دل آیینه شکسته ، از شبی که پر کشیدی

نمیدونم بسته بودی چشماتو یا مارو دیدی

من و یک جماعتِ خفته، گل  کاغذی ساختیم

تـو ، تـو راهِ دل سپردن ، به ستاره ها رسیدی

 

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

تابستان برادري 

سالیانِ سال

ساعاتِ بسیار

ثانیه های فراوان

نفس می کشیم...

 

هر صبح به عشق دیدار

با برادران و خواهران

بر می خیزیم و خواب ناز را می کُشیم...

 

سکوت می کنیم

اشک می ریزیم

می خندیم و شعر می خوانیم،

اما هرگز

هرگز تابستانِ برادری

تکرار نمی شود در تقویم ما ...

 

***

 

سال ها می گذرد...

هنوز نمرده ایم...

هنوز نمرده اند اما...

کسی آیا سه شاخه لاله ی سرخ

در گلدان کنار تخت

بر میز کار

در کنار دفتر و قلم ...خواهد گذاشت...؟

 

نه ، برادر !

برادرت نمُرده ... برادری مُرد ...

و خواهرت؛

[…]

 

***

ای سوگوارانِ نازنین

سکوت کنید!

به احترام این همه تابوتِ سیاه

به تکریم ِ این جمعیت،صندلی ِ خالی...

 

و همین امروز

بسپارید به تابلو نویس ِ محلتان؛

در سوگِ انسانِ حزین ِ وحشت زده

بر پارچه ای سپید بنویسد:

 

"انسان مُـــرد ..."

                            از طرف آدم!

 

 

 

 

جـمـعه

سوم شهریور 1385


 

پارسال،امروز :

 

 يادش بخير

 

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: |