تبليغاتX
اوهام محرمانه

نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست






رویاهای هزاره 

رویاهای هزاره

همچو گل های روییده در مرداب

چشمان عجب آلود را

در هم آمیخته

به یاد آور؛

صورت مقرنس مهتاب را

که بر دیوار کوچه پشتی آویخته

 

در کارزار میراث

در بزنگاه آشور و ماد

در سازه های نامتجانس

به یاد روز موعود

یادگار بی موردی بر ظرف سیمان،

بر ستون های آهنین

بنویس... تو ،

ای انسان خالص!

 

 

 

پیگیر وضع خانه ام

در حصار صداهای ناآشنا

و تصاویر تلخ و درد آور نامانوس

رویاهای هزاره

افتاده در سراشیبی تنگ و تار ِ

سرزمین کابوس

 

امید ایران مهر
پاییز ۱۳۸۵

 

 



فوتوبلاگ امید ایران مهر

 

 

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: |

احمد به مرخصی آمـد 

بگو آره!
به ستاره
بذار از صدات يخ شب واشه
به رهايی بگو آره!
بگو آره که جهان زيبا شه !

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: |

با توام ای سهراب ... 

آمدی آهسته
شاعر کاشانی!

گفتی از بارانی
که نباید با چتر
زیر آن حاضر شد...

يادته گفتي بهم تا شقايق زنده است زندگي بايد كرد
نيستي سهراب ببيني كه شقايق هم مرد
ديگه با چي كسي رو دلخوش كرد؛
يادته گفتي بهم اومدي سراغ من نرم و آهسته بياكه مبادا تركي برداره چيني نازك تنهايي من
اومدم آهسته،نرم تر از يك پرقو
خسته از دوري راه،خسته وچشم به راه؛
يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار
فكركنم شدم دچار



تو خودت گفتي كه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه،آره تنها باشه يار غمها باشه؛
يادته ميگفتي
گاه گاهي قفسي مي سازم ميفروشم به شما،تا به آواز شقايق كه درآن زندانيست
دل تنهايي تان تازه شود
ديگه حتي اون شقايق كه اسير قفسه سهراب،ساحل يك نفسه
نيست كه تازگي بده اين دل تنهايي من
پس كجاست اون قفس شقايقت
منو با خودت ببر به قايقت؛
راست ميگفتي؛
كاش مردم دانه هاي دلشون پيدا بود
دلشون شيدا بود
من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب
تو خودت گفتي بهم:
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه عشق تر است
با توام اي سهراب اي به پاكي چون آب

هر کجا هستم باشم،
آسمان مال من است...
مگه نه؟

-------------------------------------

دوست

شعری از سهراب سپهری

 

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید...

صداش به شكل حزن پریشان واقعیت بود
و پلك هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما كوچاند...

به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر كرد ...

و او به شیوه باران پر از طراوت تكرار بود
و او به سبك درخت
میان عافیت نور منتشر می شد

همیشه كودكی باد را صدا می كرد...
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد...

برای ما یك شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشیدیم
و مثل یك لهجه یك سطل آب تازه شدیم ...

و بارها دیدیم
كه با چه قدر سبد
برای چیدن یك خوشه بشارت رفت...

ولی نشد
كه روبروی وضوح كبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز كشید
و هیچ فكر نكرد
كه ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یك سیب
چه قدر تنها ماندیم...

۱۵ مهرماه،سالگرد تولد شاعر کاشانی گرامی باد

 

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

عمران صلاحی هم رفت،از آسمون شهری که ستاره برق خنجره... 

عمران صلاحی هم رفت


عمران صلاحی هم پرکشید!

کمک کنين هلش بديم
چرخ ستاره پنچره
تو آسمون شهری که
ستاره برق خنجره
گلدون خشک و خالی رو
بذار کنار پنجره
بلکه با ديدنش يه شب
وا بشه چند تا حنجره
به ما که خسته ايم بگه
خونه بهار کدوم وره ...
*
تو شهرمون آخ بمیرم
چشم ستاره کور شده
مسافر امید مون
رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشم مون
پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگه
خونه بهار کدوم وره ...
*
کنار تنگ ماهیا
گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقه رو
مهر نمازش می کنن
آخر خط که می رسیم
خطو درازش می کنن ...

آهای فلک
که گردنت از همه مون بلندتره
به ما که خسته ایم بگو
خونه بهار کدوم وره...

شناسنامه ای که باطل شد

● دو رباعی طنز از عمران صلاحی

بگذار تو را به لب تبسم برسد
راز دل ما به گوش مردم برسد
بنشین بغل آینه تا بار دگر
زیبایی تو به چاپ دوم برسد


مردیم در این زمانه از دلتنگی
اوضاع زمانه هم شده خرچنگی
خشک است و عبوس هر که بینم یا رب
قدری برسان تهاجم فرهنگی

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |