تبليغاتX
اوهام محرمانه

نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست






ترمز بریده ایم ... 

ترمز بریده ایم
آن سان که پیش از این
بازجویِ بی ترحم دیوارهای سرد
فرمانِ کنده را به نشانِ تنفرش
انداخت از محیطِ اتول هایمان برون

ترمز بریده ایم
آن سان که مرد کوچک تاریخ بی رمق
از آن قطار همهمه ساز پر صدا
پدال ترمز شب را حذف کرده بود...

ترمز بریده ایم
ای یاوران زمزمه تلخ مویه ها!
ای داغ داغ نویسانِ خاکِ بی صدا!
مایی که همصدای شب تبعید بوده ایم ...
ترمز بریده ایم!

ترمز بریده ایم
و من از عمق فاجعه فریاد می زنم
گوش می دهید؟
هانی، به ضجه مویه اش فریاد می زند
ترمز بریده اید جماعت!
خفته اید؟

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: اوهام شاعرانه |

خانه ی من؛ بن بست! 

آخرین بن بست زندگی

آفتاب بی رمق و
سایه مستاصل سرنگ سمی را ببینید!

شایعه ست...                         (سیگار برگ به کنج لب...مرد شکم گنده می گوید!)

پیرمردِ مرده...
پیغام پایانِ پیرانه سری هایِ پس از لرزه،
پس لرزه هایِ سرخوشیِ کور
.
.
.
چراغ سوسو نمی زند حتا !

صبح؟!
چه رویایِ دلپذیری!
بن بستِ ما رنگِ شب را ندیده چه رسد به ...
یادتان نیست؟
روزی به خودِ شما گفت، مباشر:
«... چَشمِ بن بست بسته می شود، چَشم!
                                                            همین السّاعه قربان! ...»

چشم بسته ی بن بست
شب را هم نمی بیند امروز
چه رسد به  آفتاب و تلالوء خورشیدِ روز!

قربان!!
شما شایعات و پچ پچه های هر روزه را
شما روزمره گیِ این قومِ دریوزه را
شما .. باور نکن...
بن بست در اتوبان شما؟
محال است...
ولی...

خانه ام را اگر نمی بینی
نمی توانی ام بگیری
بن بست!
شایعه شایع دورانِ سرخوشی تو
خانه یِ من است...
بن بست!

امید ایران مهر
۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: اوهام شاعرانه |

خاطره های خط خطی (1) × 

.

.

.

باز بهار است ...

و جای پای لحظه ها

روی درخت حیاط خلوت

و تن نحیف پیچک پشت پنجره

و صدای زلال تو در گوشم نجوا می کنند...

سفره ها گسترده ست

و پژواک پاسخی غریب

در آسمان جنوب پر می زند - بی خیال -

 

سپیده سر می زند اما

سایه شب روی دیوار مانده هنوز

 

کودکی ها چه ساده گذشت

چه ناب بود نگاه ما پیش از این

در آن رقص عاشقانه

میان آن همه نگاه  - بی ترس –

 

وه! چه زلال بود لحظه ها...

فاصله دو خانه را چه معصومانه می آمدیم

می رفتیم ... می خواندیم ...

می خندیدیم...

 

 

یادت هست؟

صدای پسری را دوست می داشتی

که واژه ها را کودکانه به هم می آمیخت

و نامت را

به تن گل کاغذی ها می آویخت...

 

یادت هست؟

دخترکی را عاشق بودم

که ستاره ها را برایم هدیه می آورد...

 

یادم می آید؛

دوست می داشتی شبی

گذر کنم شاید

از رهگذر کودکی ات...من!

افسوس که دلت نماند...

افسوس...

 

باز بهار است ...

و جای پای لحظه ها

روی درخت حیاط خلوت

و تن نحیف پیچک پشت پنجره

و صدای زلال تو در گوشم نجوا می کنند...

 

«... پس

      اسب سپیدت کو پسر؟!

      اسکناس ده تومانی عید را یادت رفت؟...»

.

.

.

*بخشی از «دفتر خاطره های خط خطی»
امید ایران مهر

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: |