تبليغاتX
اوهام محرمانه

نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست






خاطره های خط خطی (2) × 

.

.

.

صدایِ پیرمردِ کولی در گوشم می پیچد

صبح را با او آغاز می کردم

با دستانِ لرزانِ تو که بر صورتم می لغزید و

وقت بیداری که لذتی عجیب داشت آن روزها...

هرچه گذشت، حسِ لمسِ دستانت دورتر شد

هرچه بزرگتر شدیم دل هایمان کوچکتر شد و باید...

 

یادت هست آن تابستانِ داغ را

همان تابستانی که به خانه تان آمدیم

باغِ پشتِ خانه پر از گیلاس بود

بویِ گل های محمدی در باغ پیچیده بود و

بذرِ شقایقی که می گفتی:«بابا از خرم آباد آورده..»

گل داده بود و چه کیفی داشت دیدنِ شقایق در باغ خانه شما...

 

گلِ سرخِ کنارِ شالِ سپیدت را یادم هست

وقتی برای کبابِ نهار

نان خریده بودیم و سرخوش می آمدیم

تصویرِ خندانت با آن چشمان درشت و

ابروانِ به هم پیوسته را خوب یادم هست...

 

تابستانی به آن زیبایی هنوز نیامده

حالا دیگر بویِ هیچ گلی مستم نمی کند

هیچ شالِ سپیدی بویِ شالِ تو را ندارد

هنوز یادم هست وقتِ رسیدن به خانه

که شالِ سپیدت را در ساکِ کوچکم دیدم،چه حالی شدم...

 

نامه ات را هنوز دارم؛

همان که لایِ شالِ سپیدت پیچیده بودی

خط های موربی

که با قلمِ سبز پدربزرگ نوشته بودی...

نوشته بودی که تا رسیدنِ تابستانِ سالِ بعد منتظرم می مانی

راستی!

هنوز هم منتظرم مانده ای...؟

.

.

.

 

*بخشی از «دفتر خاطره های خط خطی»
امید ایران مهر

 

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: اوهام شاعرانه |