اوهام محرمانه
نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست
|
|
نیستی و هنوز میلادت مبارک است ... پیدایت کرده بودم
پس از عمری جست و جو پیدایت کرده بودم یادت نمی آید گمانم گفتمت روزی که:«یافتم تو را از یک جست و جوی بی هدف!» یافتم تو را و چه زود! اميد ايرانمهر درد دامنه دارد...
و سه شنبه از غم ما گفته بودی قیصر! سهشنبه؛ سهشنبه؛ سهشنبه؛ سهشنبه
تو که اولین حرف نامت آخرین حرف عشق بود...
و قاف حرف آخر عشق است آنجا كه نام كوچك من قیصر برخیز و ببین که هنوز؛ سراپا اگر زرد و پژمرده ایم / ولی دل به پاییز نسپرده ایم دل به پاییز نسپردیم و جان به پاییز سپردی قیصر... هنوز هم که هنوز است درد دامنه دارد... این هم حکایت ما و قیصر ماست که:
اگر داغ دل بود ما ديده ايم/اگر خون دل بود ما خورده ايم تمام تصویر تو در ذهن من روحی چو آینه پاک ششم تیرماه ۱۳۸۶ هفتاد و یک ساله شدی نادر! «... زمانی که کودکی می خندد،باور دارد که تمام دنیا در حال خندیدن است،و زمانی که یک انسانِ ناتوان را خستگی از پای درمی آورد،گمان می بَرَد که خستگی،سراسرِ جهان را از پای درآورده است. چرا ناامیدان، دوست دارند که ناامیدی شان را لجوجانه تبلیغ کنند؟ چرا سرخوردگان مایلند که سرخوردگی را یک اصلِ جهانیِ ازلی-ابدی قلمداد کنند؟ چرا پوچ گرایان،خود را،برای اثباتِ پوچ بودنِ جهانی که ما عاشقانه و شادمانه در آن می جنگیم،پاره پاره می کنند؟ آیا همین که روشنفکران بخواهند بیماری شان به تن و روحِ دیگران سرایت کند،دلیل بر رذالتِ بی حسابِ ایشان نیست؟ من هرگز نمی گویم در هیچ لحظه یی از این سفرِ دشوار،گرفتار ناامیدی نباید شد. من می گویم:به امید بازگردیم- قبل از آنکه ناامیدی،نابودمان کند.» بخشی از "یک عاشقانه آرام"
امروز نویسنده این متن 71 ساله شد.نادرابراهیمی آموزگار عشق و مبارزه متولد چهاردهم فروردین سال 1315 در تهران است. از مدرسه دارالفنون دیپلم ادبی گرفت و سپس به دانشکده حقوق وارد شد اما بعد از دو سال آن را رها کرد و به تحصیل در رشته زبان و ادبیات انگلیسی پرداخت. او از نوجوانی فعالیت های سیاسی اش را آغاز کرد و بارها دستگیر شد و به زندان افتاد. ابراهیمی شغل های بسیاری را از کارگری چاپخانه تا حسابداری و تحویلداری بانک و از صفحه بندی روزنامه تا مترجمی و ویراستاری و فیلم سازی مستند و سینمایی همچنین تصویرگری کتاب کودک و خطاطی و نقاشی و تدریس در دانشگاه را تجربه کرده است که خود در دو کتاب «ابن مشغله» و «ابوالمشاغل» ضمن شرح وقایع زندگی اش به آنها نیز پرداخته است. از 16 سالگی نوشتن را شروع کرد و در سال 1342 نخستین کتاب خود را با نام «خانه ای برای شب» به چاپ رساند. او فعالیت حرفه ای خود را در زمینه ادبیات کودکان با راه اندازی موسسه «همگام با کودکان و نوجوانان» بر مطالعه مسائل کودکان و نوجوانان و تالیف و پژوهش در این زمینه متمرکز کرد. «همگام» توانست عنوان «ناشر برگزیده آسیا» و «ناشر برگزیده نخست جهان» را در زمینه تصویر گری کتاب کودک از آن خود کند. نادر ابراهیمی همچنین برنده جایزه نخست براتیسلاوا، جایزه نخست تعلیم و تربیت یونسکو و جایزه کتاب برگزیده سال ایران شد. او عنوان "نویسنده بزرگ ادبیات داستانی 20 سال بعد از انقلاب" را هم به خاطر رمان هفت جلدی «آتش بدون دود» از آن خود کرد. از آثار وی می توان به؛ «بار دیگر شهری که دوست می داشتم»، «چهل نامه کوتاه به همسرم»، «آرش در قلمرو تردید (پاسخ ناپذیر)»، «غزل داستان های سال بد»، «افسانه باران»، «مکان های عمومی»، «انسان - جنایت – احتمال»، «تضادهای درونی»، «فردا مشکل امروز نیست»، «رونوشت بدون اصل» و «یک عاشقانه آرام» اشاره کرد. نادر ابراهیمی را به خاطر متن های صادقانه،بی ریا و صمیمی اش دوست میدارم و عاشق بودنش را گواهی می دهم.کتاب "یک عاشقانه آرامش" را بارها و بارها از دوستان عزیزی هدیه گرفته ام و هر بار هم از اینکه انتخاب دوستانم اثری از نادر بوده است،خوشحال شده ام.متاسفانه او هم اکنون زندگی را در بستر بیماری می گذراند.دعا می کنم سلامتش را بازیابد و عاشقانه هایش را باز بنگارد. مارو یادت نره عمو!
دلت گرفته بود عمو از آدمای بعدِ جنگ می دیدی ماهیا شدن طعمه ی لشکر نهنگ می دیدی هیوا تو دلش بغض فرو خورده داره کارون هنوزم تو دلش ماهیایِ مرده داره می گفتی واسه چی باید زندگیمون بلا باشه هنوز غذامون قارچایِ سمیِ جنگلا باشه چرا هنوز دیوا میخوان شهرو بگیرن ازمون؟ چرا باید چون عاشقیم نهرو بگیرن ازمون...؟ خودت می گفتی خسته یِ موندنِ از یه قافله م همین که موندَمَ م یه کوه از دلِ تنگ و پر گله م این روزا آدما توشب پروازو حاشا می کنن میشینن و پژمردن دشتو تماشا می کنن تو مالِ اینجا نبودی همینه رفتی خیلی زود دنیایِ ما واسه تو دیگه ناب و دیدنی نبود حالا که رفتی ما می دونیم که پناهنده کیه تو شهرای سُربیِ بی عشق،عاشقِ زنده کیه مارو یادت نره عمو! گرچه برات خوب نبودیم همراهِ تو، تو روزایِ سختِ دل آشوب نبودیم مارو یادت نره عمو ما که تو سُربا زندونیم تو میری آسمون ولی، ما هنوز اینجا می مونیم... امید ایران مهر پانزدهم اسفندماه 1385 قفس را بشکن... پیش از آن که ... آن روزهای گرم را به یاد می آوری؟ یادت می آید؟ سال ها گذشته ... گوش كن!
اینجا زمین و زمان ... اشك امانم را بريده ... "همیشه زود دیر می شود" ... برای کسی که مثل هیچکس نبود
در میان بوی عود و دود در میان دختران عاشق ترانه و سرود در میان آن همه مزار آن همه تشخص و غرور در میان تار و پود آن بلور یافتم تو را از کلام ساده گی وز کلاف ناب و سرخوش زنانگی بافتم تو را در میان چارچوبِ در رو به سویِ فصل سردِ خویش چشم هایِ خسته ات به در نماند و رفت چوبِ آن دونده را در ستیغ انتظار – با صلاةِ ظهر – آمد و به دستِ ما رساند و رفت کاشکی کبوتران گوش می سپاردند کاش خاطراتِ پرزدن به آسمانِ سرخ را در میانِ یاد خویش می گذاردند کاش می فهمیدند که پرنده مردنی ست کاش می دانستند نام آن کبوتری کز آشیان این افق رفت و پرکشید، ایمان بود... کاش می فهمیدند آن فروغ نازنین کز دلِ ترانه هایِ سرخوشانه اش رفت و عاقبت به سایه سار آسمان رسید تک ستاره ای به آسمانِ شاعرانِ دوران بود... کاش می دانستند... می دانند؟!
امید ایران مهر - ۲۴ بهمن ۸۵ آرامگاه ظهیرالدوله تجریش چهلمین سالروز پرواز فروغ فرخ زاد برای او که فردا می آید... در زیر سایه های کوتاه قد...
ماهی پس از بلندترین شب سال مادری از قدمش ناخوش شد و به انتهای راه نه! به ابتدای هستی زمین رسید... آرامشش زیبا بود... اما او را از ستاره دزدیدند...
نازنین روزهای گرم تابستان و شبانه های زمستانی! امید ایران مهر در سایه هراس جنگ؛ما هنوز خوشبختیم پابه پای همهمه در کنار ما ما ستاره می بینیم حال ما خوب است روز خوبی بود،نه؟ ناصریا ...
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم چقدر این ترانه برام خاطره داره ناصریا! چقدر دوست داشتم یه روزی ... اما تو رفتی.رفتی و خاطره تو تا همیشه با یه بغض شرجی تو گلومون جا گذاشتی.وقتی که می خوندی: گوش کن ما خروش و خشم تو را حس می کردم هیچ کس نمیتونه به این زیبایی ترانه ی سراسر فریاد بهمنی بزرگ رو اینطور اجرا کنه و تو همون بغض جنوبی گرما چشیده بودی...همونی که وقتی می خوند هرم گرمای بندرعباس تو خونه لونه می کرد و منو می برد به روزای شیرین کودکی.ناصریا! حالا تو رفتی و دو روز بیشتر برای وداع آخر وقت نداریم ... اگرچه می دونم خونه ی جدیدت هم همینوراست اما دلم تنگه برات: خونه من همینوراست . پیش شما پیاده ها ناصریا ! تو رفتی اما گمونم کسی حواسش نیست تو توی شب یلدایی عزادارمون کردی که ترانه شو چند سال قبل برای شهرام زندی ساختی ... شب یلدایی که امسال برای نوید و نازنین و نامی و نینا نه انارش رنگی داره و نه بلندیش لطفی ... ناصریا تو که تا حالا بدت ندیدم ناصریا! خدا به همرات ... یار دبستانی من!
یار دبستانی من! سکوت یک فریاد ... بوی سفر اتاق جارو نکرده
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند زورق بی سرنشین ...
پروانه می سوزد دلم دلتنگ عشق است * زورق یا ذورق به معنای قایق امید ایران مهر عمــــران دلم باز به تعویق افتاد... / چهل روز پس از عمران صلاحی با توام ای سهراب ... آمدی آهسته گفتی از بارانی يادته گفتي بهم تا شقايق زنده است زندگي بايد كرد هر کجا هستم باشم، ------------------------------------- دوست
بزرگ بود
۱۵ مهرماه،سالگرد تولد شاعر کاشانی گرامی باد
عمران صلاحی هم رفت،از آسمون شهری که ستاره برق خنجره...
کمک کنين هلش بديم
● دو رباعی طنز از عمران صلاحی چهل روز گذشت ...
دل آیینه شکسته ، از شبی که پر کشیدی نمیدونم بسته بودی چشماتو یا مارو دیدی من و یک جماعتِ خفته، گل کاغذی ساختیم تـو ، تـو راهِ دل سپردن ، به ستاره ها رسیدی
در مرگ دوستان آه کیارا ... کیارای مغموم من! امروز در چشمانت می توانستم تنی به آب زنم تنها شوری بی حد و حصر زلالِ چشمانت بود که منصرفم کرد!
کیارا ! دوستانی که صبح ِ اول نبودنشان را با اشک پیوند زدی آرمیده اند آسوده ... ماییم که باید در جهانی اینگونه معلق و بی هوا دست و پا زنان به پیش رویم در جهانی که حتا لحظه ی آخر ِ آن پیدا نیست کیای مغموم من! امروز برای بار ِ اول اشک را دیدم که به میهمانی چشمانِ همیشه محبوبِ من آمده بود چه بی صدا و چه موزیانه سوگ آلود بودند لحظه های این روز آه کیارای مغموم… در این لحظه ها می خواهم تسلی دل کوچکت را از هادیِ آدم از هادیِ حوا به این جهانِ سراپا تحیرات و خیال کیارای مغموم من! اشک های تو تمام می شود با این روز اما ای کاش که لحظه ای دیگر را نبینند چشمانِ من که میهمان موزی و خود شور ِ ماتم لانه کند در چشم های تو و قلبت را بی آزارد… ای کاش نبیند چشمانم… 17 اَمُرداد 1384 اولین روز ِ نبودنِ دو دوســـــــــت بگـــــو به ســـوشــــیانــــس... تو را ندیده ام هنوز - چشم در چشم- تا بگویم از درس و مشق ِ کودکی از روزهای ِ بچگی و خانم معلم ِکلاس ِ اولمان در جنوب ... خانم معلم در اولین درس ِ زندگی به ما مژده داد: بـــابــا آمـــــــد! و برق خوشحالی در نگاه ما جوشید... تا اینــــکـه... * چنــــد روز پیش از این پشت خط تلفن شنیدم که ... بـــابــا رفـــــت! *
دوست نازنین من! بگـــــو به ســـوشــــیانــــس: " اشک نریز! دخترک مغموم... در این مجال نه خدا مقصر بود،نه بـابـا.... و نه حتا ما..." تقصیر از معلم کلاس اول بود که از سر ِ.... نمیدانم چه! نگفت به ما: «... بچه ها ! بــابــا آمده ... ولی ... رفتنی در کـار است - دیر یا زود - ...» کفر جهنمی× سپید می کنم
صفحه های سیاه این برگه های جدید را با اشارتی بر یک صفحه کلید که از ضرب دستم مستهلک است
سه سطر سه سطر تنها سه سطر از منحنی اعصاب بی تجانس ذهن مشوشم بیرون تراویده در این نیمه شب بی تظاهر و بی صبح دراز اندام
شک نکردم که شعر تردید جابجایی فریاد آخرین ستاره ی کهکشان تشخص واژه ها نبود سودی نبین در این یقین بیهوده زاد که شرحه شرحه با خیال خام اعتقاد به روشنای صبح به لمحه ای درنگ به اندکی نگاه به سایه ای دقیقه زنده بر سر پگاه ... بر باد رفته بود
تو فکر می کنی اما صدای ساقه های خشک این درخت در لحظه لحظه ی به تباهی کشاندنم با لخته لخته ی خون سرخ رنگ من حرف مي زند
بامداد خسته می گوید : نترس! گزمگان شب،غروبشان بر پيشاني زمان نقش بند است اين پرچم يقين اين چشمه ي جنون از جويبارهاي رود اعتقاد نيست كفري جهنمي است تنها فقط همين!
*شعر خوانده شده در مراسم ششمين سالگرد شاملوي بزرگ دوم امرداد ۸۵ باران ما باریدن گرفت،در تابستان! تابستان... فصل سوزان تحیر وقت بی درنگ تعطیلات... روزهای بی درسی کودکی...روزهای فوتبال های دو گل کوچیک... * و از این پس تا بستان یعنی : تولد باران... در تابستان باریدن گرفت باران... در تیر... ماه حادثه های همیشه ی تاریخ... باریدن گرفت باران تا شاید بشوید خستگی های هادی ما را - که می شوید - نصیب دیگری از رحمت خدا، بر ما باریدن گرفت...
باران! عمو جان! باریدنت مبارک... متبرک بادا میلادت...باران حیدری!
چرای اول ... در یک روز ملس فوق العاده ... از یه روز بهاری شروع شد.
با چند تا از دوستان تو راه تجریش بودیم.یکی شون گفت: - راستی امید! به نظرت خدا چرا ما هارو آفرید؟.... یکم به چشمای کنجکاوش که از پنجره ی ماشین بیرون رو نگاه میکرد ، نگاه کردم و شیطنت گفتم: - لابد حوصله ش سر رفته بوده از تنهایی... دوستم یه نگاه به من انداخت و ساکت به کنجکاویش توی صحنه های پشت شیشه ی ماشین ادامه داد...اما من ... راستش امسال خیلی زودتر افتادم به این فکر ... هر سال روز تولدم به این سوال فکر می کردم که واقعا خدا برای چی ماهارو آفریده؟ مگه بیکار بوده؟ اما امسال بیست روز زودتر ... از بچگی بهمون گفتن نباید به این چیزا فکر کنید ... اما من نمی تونم اولین چرای زندگیمو دور بزنم و برم سراغ چیزای دیگه ... این روزا از هر کس که این سوال رو پرسیدم یا گفت:" عقل ما ناقصه و به این چیزا قد نمیده ... " یا گفت:"این یه دوره ایه که توی زندگی همه هست و میگذره ..." یا اینکه "هیچکس حتی بزرگترین فیلسوفا نتونستن جوابش بدن...تو هم بی خیالش شو!" اون دوستی که این سوالو از من پرسید هم گفته میخواد یه مکتوب راجع به این موضوع بنویسه...منتظرم که بخونمش ... اما واقعا ... شماها چی فکر می کنید؟ واقعا ما اینجا چکار میکنیم؟ ... من خودم معتقدم اگر قراره ما به موجودیت و چرایی هزار و یک چیز دنیا گیر بدیم ... اولین چیز خودمونیم... پس لطف کنید به من بگید نظرتون چیه ...باشه؟ ... منتظرم...
پ.ن: امسال یکی از ... نه ! بهترین روز تولد ، در زندگیم بود...شاید به خاطر آفلاین دوست داشتنی ای که می گفت: "حدود ۱۵ دقیقه ست که روز تولدت شروع شده ... تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد " شاید هم به خاطر این پست فوق العاده غافلگیر کننده ی شیوا... و شاید هم به خاطر پیام تبریکی که خواهرم شیدا برام نوشته بود... به هر دلیلی و به هر حال روز تولدِ امسال روز فوق العاده ای بود ... یه روز ملس بهاری ... روزی که من به دنیا اومدم ... بیست و دو بهار پیش از این ... البته نمیدونم چرا؟! شما میدونید؟! .: نیلوفر سپید :. اوهام شبانه :. نیلو ... نارا ... بیست و یک بهار گذشت از آمدن ... ماندن و تولد یافتن های هرباره زیباتر ... بیست و دو بهار پیش بهانه ی شادی پی گمشده ای می گشت ... که در بهاری ترین روزهای یک سال بعد ... یافتش و تا امروز هر بهار با شادی آن درآمیخته و نورانی کرده آسمان شب های نیلوفری را ... هر بار نارا ... نیلوفری شدی ... تولدی دیگر را به بازی تجربه در انداختی ... خوشا که زیبا ترین بودی و بود ... و هست و باشد ... تولدت مبارک ...
اوهام ترانه :. شب نیلوفری ترانه سرا : ایرج جنتی عطایی آهنگساز : سیاوش قمیشی خواننده : ابی بايد از عطر اقاقي تو رو آغاز كنم
|
|