تبليغاتX
اوهام محرمانه

نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست






نیستی و هنوز میلادت مبارک است ... 

پیدایت کرده بودم
پس از عمری جست و جو
پیدایت کرده بودم
یادت نمی آید گمانم
گفتمت روزی که:«یافتم تو را از یک جست و جوی بی هدف!»

یافتم تو را و چه زود!
گمم کردی چه زودتر ...

حالا رفته یی و جز عکس ها و خاطراتت هیچ
نمانده هیچ و می پیچم هر روز
به خویش جز امروز!

میلادت است
میلاد زمستانی ات متبرک
برنگرد که از دور دوست داشتنی تریم
گمم نکردی... گم شدم و اما ...
میلادت گم نشده در خاطره های عکس های هر روزه
مرورت می کنم
هر سال همین روز
یادم هست!
یادت هست پرسیدی:«یادت هست؟»
و من یادم بود که صدای همراهت را در آوردم شبی پیش از واقعه...

حالا نیستی آنچنان که می پنداشتم
و هستی آنچنان که دوستت می داشتم نازنین!
خواهرم دو سالت تمام شد...
میلادت متبرک بادا!

اميد ايران‌مهر
۱۴ بهمن ۱۳۸۶

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

درد دامنه دارد... 

و سه شنبه از غم ما
                               کوه آفریده شد

                                       گفته بودی قیصر!

سه‌شنبه؛
        چرا تلخ و بي‌حوصله‌؟

سه‌شنبه؛
                چرا اين همه فاصله؟

سه‌شنبه؛
چه سنگين! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ!

سه‌شنبه
          خدا كوه را آفريد!


رفتی بی صدا سحرگاهان...

تو که اولین حرف نامت

            آخرین حرف عشق بود...

ناگهان ...

       و قاف

                    حرف آخر عشق است

      آنجا كه نام كوچك من
      آغاز مي‏شود!

قیصر برخیز و ببین که هنوز؛

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم / ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره / پر از خاطرات ترک خورده ایم

دل به پاییز نسپردیم و جان به پاییز سپردی قیصر...
راست می گفتی عزیز:

هنوز هم که هنوز است

                             درد دامنه دارد...

این هم حکایت ما و قیصر ماست که:

هرگز...

اگر داغ دل بود ما ديده ايم/اگر خون دل بود ما خورده ايم
اگر دل دليل است آورده ايم/اگر داغ شرط است ما برده ايم

اگر دشنه ي دشمنان گردنيم/اگر خنجر دوستان برده ايم
گواهي بخواهيد اينك گواه/همين زخم هايي كه نشمرده ايم

دلي سربلند و سري سر به زير/ از اين دست عمري به سر برده ايم

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

تمام تصویر تو در ذهن من 

روحی چو آینه پاک
کوله باری از خاطره های رنگارنگ
معمایی حل نشده
قریحه یی مملو از واژه های شورانگیز شعر
چشمانی که کودکانه های معصوم را زنده می کنند
و قلبی که این روزها از عشقی بی جغرافیا در تپش است...
این تمام تصویر توست در ذهن من!

دوست نازنین من و نازنین!
تولدت مبارک!                             (;

ششم تیرماه ۱۳۸۶

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

هفتاد و یک ساله شدی نادر! 

«... زمانی که کودکی می خندد،باور دارد که تمام دنیا در حال خندیدن است،و زمانی که یک انسانِ ناتوان را خستگی از پای درمی آورد،گمان می بَرَد که خستگی،سراسرِ جهان را از پای درآورده است.

چرا ناامیدان، دوست دارند که ناامیدی شان را لجوجانه تبلیغ کنند؟

چرا سرخوردگان مایلند که سرخوردگی را یک اصلِ جهانیِ ازلی-ابدی قلمداد کنند؟

چرا پوچ گرایان،خود را،برای اثباتِ پوچ بودنِ جهانی که ما عاشقانه و شادمانه در آن می جنگیم،پاره پاره می کنند؟

آیا همین که روشنفکران بخواهند بیماری شان به تن و روحِ دیگران سرایت کند،دلیل بر رذالتِ بی حسابِ ایشان نیست؟

من هرگز نمی گویم در هیچ لحظه یی از این سفرِ دشوار،گرفتار ناامیدی نباید شد.

من می گویم:به امید بازگردیم- قبل از آنکه ناامیدی،نابودمان کند.»

 

بخشی از "یک عاشقانه آرام"

 

 

نادر ابراهیمی  

 

امروز نویسنده این متن 71 ساله شد.نادرابراهیمی آموزگار عشق و مبارزه متولد چهاردهم فروردین سال 1315 در تهران است. از مدرسه دارالفنون دیپلم ادبی گرفت و سپس به دانشکده حقوق وارد شد اما بعد از دو سال آن را رها کرد و به تحصیل در رشته زبان و ادبیات انگلیسی پرداخت. او از نوجوانی فعالیت های سیاسی اش را آغاز کرد و بارها دستگیر شد و به زندان افتاد.

 

ابراهیمی شغل های بسیاری را از کارگری چاپخانه تا حسابداری و تحویلداری بانک و از صفحه بندی روزنامه تا مترجمی و ویراستاری و فیلم سازی مستند و سینمایی همچنین تصویرگری کتاب کودک و خطاطی و نقاشی و تدریس در دانشگاه را تجربه کرده است که خود در دو کتاب «ابن مشغله» و «ابوالمشاغل» ضمن شرح وقایع زندگی اش به آنها نیز پرداخته است.

 

از 16 سالگی نوشتن را شروع کرد و در سال 1342 نخستین کتاب خود را با نام «خانه ای برای شب» به چاپ رساند. او فعالیت حرفه ای خود را در زمینه ادبیات کودکان با راه اندازی موسسه «همگام با کودکان و نوجوانان» بر مطالعه مسائل کودکان و نوجوانان و تالیف و پژوهش در این زمینه متمرکز کرد. «همگام» توانست عنوان «ناشر برگزیده آسیا» و «ناشر برگزیده نخست جهان» را در زمینه تصویر گری کتاب کودک از آن خود کند.

 

نادر ابراهیمی همچنین برنده جایزه نخست براتیسلاوا، جایزه نخست تعلیم و تربیت یونسکو و جایزه کتاب برگزیده سال ایران شد. او عنوان "نویسنده بزرگ ادبیات داستانی 20 سال بعد از انقلاب" را هم به خاطر رمان هفت جلدی «آتش بدون دود» از آن خود کرد. از آثار وی می توان به؛ «بار دیگر شهری که دوست می داشتم»، «چهل نامه کوتاه به همسرم»، «آرش در قلمرو تردید (پاسخ ناپذیر)»، «غزل داستان های سال بد»، «افسانه باران»، «مکان های عمومی»، «انسان - جنایت – احتمال»، «تضادهای درونی»، «فردا مشکل امروز نیست»، «رونوشت بدون اصل» و «یک عاشقانه آرام» اشاره کرد.

 

نادر ابراهیمی را به خاطر متن های صادقانه،بی ریا و صمیمی اش دوست میدارم و عاشق بودنش را گواهی می دهم.کتاب "یک عاشقانه آرامش" را بارها و بارها  از دوستان عزیزی هدیه گرفته ام و هر بار هم از اینکه انتخاب دوستانم اثری از نادر بوده است،خوشحال شده ام.متاسفانه او هم اکنون زندگی را در بستر بیماری می گذراند.دعا می کنم سلامتش را بازیابد و عاشقانه هایش را باز بنگارد.

 

 

 

پ.ن : بانو! خستگی، حق نیست که ما را به انکار حق بکشاند.
نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

مارو یادت نره عمو! 

 

 مارو یادت نره عمو ...

دلت گرفته بود عمو از آدمای بعدِ جنگ

می دیدی ماهیا شدن طعمه ی لشکر نهنگ

می دیدی هیوا تو دلش بغض فرو خورده داره

کارون هنوزم تو دلش ماهیایِ مرده داره

می گفتی واسه چی باید زندگیمون بلا باشه

هنوز غذامون قارچایِ سمیِ جنگلا باشه

چرا هنوز دیوا میخوان شهرو بگیرن ازمون؟

چرا باید چون عاشقیم نهرو بگیرن ازمون...؟

 

خودت می گفتی خسته یِ موندنِ از یه قافله م

همین که موندَمَ م یه کوه از دلِ تنگ و پر گله م

 

این روزا آدما توشب پروازو حاشا می کنن

میشینن و پژمردن دشتو تماشا می کنن

تو مالِ اینجا نبودی همینه رفتی خیلی زود

دنیایِ ما واسه تو دیگه ناب و دیدنی نبود

حالا که رفتی ما می دونیم که پناهنده کیه

تو شهرای سُربیِ بی عشق،عاشقِ زنده کیه

 

مارو یادت نره عمو!  گرچه برات خوب نبودیم

همراهِ تو، تو روزایِ سختِ دل آشوب نبودیم

مارو یادت نره عمو ما که تو سُربا زندونیم

تو میری آسمون ولی، ما هنوز اینجا می مونیم...

 

امید ایران مهر

پانزدهم اسفندماه 1385

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

قفس را بشکن... پیش از آن که ... 

احمد و همسرش سمیه

آن روزهای گرم را به یاد می آوری؟
آن روزها که بی هیچ گناه
- در میهن خویش -
جولان باتوم اهریمنان را به تماشا نشستیم...
جوانکان پرمحاسن یازهرا گویان و خشمگین و...
پرکینه ...
به یاد می آوری فریادها را؟
آن روزها که کینه و نفرت در هوا افشان بود
به یاد می آوری بغض مان را وقتی که می شنیدیم؛
فلان دوست را ... هم با خودشان بردند...؟

یادت می آید؟
آن پسر را ...
آری!
او که بازوبند سیاهش در یاد تو مانده و
پیشانی بند سبزش در خاطر من ...
نامش احمد بود ... نه؟!

سال ها گذشته ...
شش ...
هفت ... شاید کمی بیشتر ...
فریاد ما اسیر سینه است و
فریاد دیگرانی پشت دیوار محبوس...
شنیده ای؟
پشت دیوار صدای خس خس می آید ..
کسی تن نحیفش را بر کف اتاق می کشد  - از درد -
پروانه ای گرداگرد دیوارها خویش را به آتش می کشد ... امانش نمی دهند...

گوش كن!
فریادها را می شنوی:
"مرا در خاطرت هست؟ ...
 ... ما را در خاطرت هست؟"


برخیز!
ریش تراش همکلاسمان را دزدیده اند ...!
بیدارشو !
پیله های خواب را بدر
قفس بیداری را ببین و رویای آزادی را واگذار ...
حقیقت اینجاست ... ببین!

اینجا زمین و زمان ...
مد روز خیابان...
حتی آسمان ... راه راه است ...
بشکن میله های این سرزمین سراسر بیگانه را
بشکن!
پیش از آن که ناچار شوی پیراهنی خونین را بر سر بگیری...

اشك امانم را بريده  ...
اکبر به خوابم آمده...عزت با من سخن می گوید ...
می فهمی؟

"همیشه زود دیر می شود" ...
بجُنب...!

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

برای کسی که مثل هیچکس نبود 

مزار فروغ فرخ زاد / عکس: رهام وزیری 

 

در میان بوی عود و دود

در میان دختران عاشق ترانه و سرود

در میان آن همه مزار

آن همه تشخص و غرور

در میان تار و پود آن بلور

یافتم تو را

از کلام ساده گی

وز کلاف ناب و سرخوش زنانگی

بافتم تو را

 

در میان چارچوبِ در

رو به سویِ فصل سردِ خویش

چشم هایِ خسته ات

به در نماند و رفت

چوبِ آن دونده را

در ستیغ انتظار – با صلاةِ ظهر –

آمد و به دستِ ما رساند و رفت

 

کاشکی کبوتران

گوش می سپاردند

کاش خاطراتِ پرزدن به آسمانِ سرخ را

در میانِ یاد خویش می گذاردند

کاش می فهمیدند

که پرنده مردنی ست

کاش می دانستند

نام آن کبوتری کز آشیان این افق

رفت و پرکشید،

ایمان بود...

کاش می فهمیدند

آن فروغ نازنین

کز دلِ ترانه هایِ سرخوشانه اش

رفت و عاقبت به سایه سار آسمان رسید

تک ستاره ای به آسمانِ شاعرانِ دوران بود...

 

کاش می دانستند...

می دانند؟!

 

امید ایران مهر - ۲۴ بهمن ۸۵

آرامگاه ظهیرالدوله تجریش

چهلمین سالروز پرواز فروغ فرخ زاد

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

برای او که فردا می آید... 

در زیر سایه های کوتاه قد...
ماهی پس از بلندترین شب سال
مادری از قدمش ناخوش شد و
به انتهای راه
نه! به ابتدای هستی زمین رسید...

آرامشش زیبا بود...
با نگاهی همرنگ ستارگان خواب و
با دلی به رنگ آسمان ناب...

اما او را از ستاره دزدیدند...
از سرزمین برادری...خواهری...
صدای ترانه را بغضی گرفت تا سال ها...
و سالیان سال گذشت...

روزی از این روزها
در جستجوی خاطره یی آشنا - در پهنه ی اتفاق -
ناگاهان و غریب
به صدای آشنایش رسیدم...

گرچه آخرین نغمه اش در یاد
صدای جیغ نوزادی بود زیبا و آرام...
اما او را شناختم...
سلامی دادم و پاسخی آشنا...آمد...

شنیدم او را و دیدم او را و ...
دوستش داشتم...
او دیگر بزرگ شده بود
با چشمانی همچون آهوان مُشکین و
صدایی چون کودکانه هایم...!
او آمده...امروز
در کنار دفتر شعرم یاد آمدنش را نوشته ام...
و چه خوش...



نازنین روزهای گرم تابستان و شبانه های زمستانی!
دل نوشته هایت همدم همیشگی ست...
خوش آمدی به دنیای شلوغ آدم هایی
که اگرچه می گویند:"خوبی را از یاد برده ایم..."
اما  تو باور نکن!
صدای کلاغکان را باور نکن...
پرستوی مهاجر گرچه نیست اما
هنوز زنده ست...

امید ایران مهر
۱۳ بهمن ماه ۱۳۸۵

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

در سایه هراس جنگ؛ما هنوز خوشبختیم 

پابه پای همهمه
راه می رویم
در صدای سوت یک قطار برقی
با نوای ناب انتظار می دویم

در کنار ما
لهجه ی شرجی او می لرزد...

ما ستاره می بینیم
ما ترانه می چینیم
ما خوشبخت ترینیم

حال ما خوب است
حتا در میان آتش وحشت
از افروختن جنگی دگرباره...

روز خوبی بود،نه؟

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

ناصریا ...  

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم

اگر داغ دل بود ما ديده ايم
اگر خون دل بود ما خورده ايم
اگر دل دليل است آورده ايم
اگر داغ شرط است ما برده ايم

چقدر این ترانه برام خاطره داره ناصریا! چقدر دوست داشتم یه روزی ... اما تو رفتی.رفتی و خاطره تو تا همیشه با یه بغض شرجی تو گلومون جا گذاشتی.وقتی که می خوندی:

گوش کن ما خروش و خشم تو را
همچنان کوه بازتاب شدیم
اینک این تو که چهره میپوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
ما که ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه میخواهی
ما که با مرگ بی حساب شدیم

حس می کردم هیچ کس نمیتونه به این زیبایی ترانه ی سراسر فریاد بهمنی بزرگ رو اینطور اجرا کنه و تو همون بغض جنوبی گرما چشیده بودی...همونی که وقتی می خوند هرم گرمای بندرعباس تو خونه لونه می کرد و منو می برد به روزای شیرین کودکی.ناصریا! حالا تو رفتی و دو روز بیشتر برای وداع آخر وقت نداریم ... اگرچه می دونم خونه ی جدیدت هم همینوراست اما دلم تنگه برات:

خونه من همینوراست . پیش شما پیاده ها
هر جا که چشم عاشقی مونده به خط جاده ها

ناصریا ! تو رفتی اما گمونم کسی حواسش نیست تو توی شب یلدایی عزادارمون کردی که ترانه شو چند سال قبل برای شهرام زندی ساختی ... شب یلدایی که امسال برای نوید و نازنین و نامی و نینا نه انارش رنگی داره و نه بلندیش لطفی ...

ناصریا تو که تا حالا بدت ندیدم
از دنیا خوشی ندیدم
از همه کس بدت دیدم
ناصریا از نارفیق پشتت خمیده
از ناروش سینه ات دریده
از همه کس بدت دیدم

ناصریا! خدا به همرات ...

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

یار دبستانی من! 

بزرگداشت روز دانشجو،ديروز،دانشگاه تهران

یار دبستانی من!
با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو
رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم
مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب بد اگه بد مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این پرده هارو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه؟

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

سکوت یک فریاد ... 

بابک بیات رفت ...

بوی سفر
ترانه سرا:مسعود کیمیایی
آهنگساز و تنظیم کننده:استاد بابک بیات
آلبوم : زرتشت

اتاق جارو نکرده
چمدون بوی سفر
کفشای خسته ام دم در
توی قابای قدیمی آدمای دربدر
آینهء قدی تو غبار
عکس شمعدون تو غبار آینه

شاخهء مجنون که شکسته توی حوض
لونه های کفترا پریشونن توی باد
باد پاییز که از اون دورا می یاد
با خودش یاد جوونی رو میاره
تو آینه ها جا میذاره

آینه قدی تو غبار
وایسادم تو آینه میون باد
باد پاییز که از اون دورا میاد
منو از تو آینه بیرون می بره
به سفر،به جاده ها،روی دریا،توی صحرا
میون دریای شن
دربدر میون فلس ماهیا
سر پیچ ساقهء اقاقیا...

سفر دراز عمر
سفر کوتاه عشق
میون حیای تاریخی من
سرمو از آینه بیرون می کنم
می مونم،می مونم با نفس موندنیم
غبار...از آینه میره
چمدون بوی سفر
کفشای خسته ام دم در...
توی قابای قدیمی
آدمای...دربدر
آدمای...در...بدر

 

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علف های باغ کال پرست


ناصر عبداللهی در کماست ... برای او دعا کنید

کاش بتوانیم همدیگر را بیدار کنیم... برای خوابیدن همیشه وقت هست!

برای او دعا کنید ...

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

زورق بی سرنشین ... 

هشتمین سالروز ترور ناجوانمردانه یاران آزادی گرامی باد

پروانه می سوزد دلم دلتنگ عشق است
افسانه ها رنگین خون عاشقان شد
بر تخت گرم و نرم استبداد و کینه
قلب کبوترها نصیب قاتلان شد
آغاز آذرماه با برف سه روزه
همراه شد با مرگ یاران رهایی
ای زورق* بی سرنشین عدل و انصاف
در رود ظلمت راهی راه کجایی؟
کار سیه پوشان گذشت از جهل و غارت
اینان کمر بر قتل آزادی ببستند
در سجده گاه خاتم باران رحمت
اینان شیاطین زمان را می پرستند
برخیز تا این دلهره پایان پذیرد
از گام های محکم بی ترس و وحشت
برخیز تا گردد نگون این تاج وتختِ،
خون ریختن در راه استحکام وحدت!

* زورق یا ذورق به معنای قایق

امید ایران مهر
اول آذرماه ۱۳۸۵

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

عمــــران دلم باز به تعویق افتاد... / چهل روز پس از عمران صلاحی 

 

در آب کنم گریه که ماهم گم شد*

در میان راه ایستگاهم گم شد**

عمران دلم باز به تعویق افتاد

در فصل خزان،راه صلاحم گم شد

 

* گریه در آب : عنوان یکی از کتاب های عمران صلاحی

 

** ایستگاه بین راه : عنوان یکی از کتاب های عمران صلاحی

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

با توام ای سهراب ... 

آمدی آهسته
شاعر کاشانی!

گفتی از بارانی
که نباید با چتر
زیر آن حاضر شد...

يادته گفتي بهم تا شقايق زنده است زندگي بايد كرد
نيستي سهراب ببيني كه شقايق هم مرد
ديگه با چي كسي رو دلخوش كرد؛
يادته گفتي بهم اومدي سراغ من نرم و آهسته بياكه مبادا تركي برداره چيني نازك تنهايي من
اومدم آهسته،نرم تر از يك پرقو
خسته از دوري راه،خسته وچشم به راه؛
يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار
فكركنم شدم دچار



تو خودت گفتي كه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه،آره تنها باشه يار غمها باشه؛
يادته ميگفتي
گاه گاهي قفسي مي سازم ميفروشم به شما،تا به آواز شقايق كه درآن زندانيست
دل تنهايي تان تازه شود
ديگه حتي اون شقايق كه اسير قفسه سهراب،ساحل يك نفسه
نيست كه تازگي بده اين دل تنهايي من
پس كجاست اون قفس شقايقت
منو با خودت ببر به قايقت؛
راست ميگفتي؛
كاش مردم دانه هاي دلشون پيدا بود
دلشون شيدا بود
من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب
تو خودت گفتي بهم:
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه عشق تر است
با توام اي سهراب اي به پاكي چون آب

هر کجا هستم باشم،
آسمان مال من است...
مگه نه؟

-------------------------------------

دوست

شعری از سهراب سپهری

 

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید...

صداش به شكل حزن پریشان واقعیت بود
و پلك هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما كوچاند...

به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر كرد ...

و او به شیوه باران پر از طراوت تكرار بود
و او به سبك درخت
میان عافیت نور منتشر می شد

همیشه كودكی باد را صدا می كرد...
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد...

برای ما یك شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشیدیم
و مثل یك لهجه یك سطل آب تازه شدیم ...

و بارها دیدیم
كه با چه قدر سبد
برای چیدن یك خوشه بشارت رفت...

ولی نشد
كه روبروی وضوح كبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز كشید
و هیچ فكر نكرد
كه ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یك سیب
چه قدر تنها ماندیم...

۱۵ مهرماه،سالگرد تولد شاعر کاشانی گرامی باد

 

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

عمران صلاحی هم رفت،از آسمون شهری که ستاره برق خنجره... 

عمران صلاحی هم رفت


عمران صلاحی هم پرکشید!

کمک کنين هلش بديم
چرخ ستاره پنچره
تو آسمون شهری که
ستاره برق خنجره
گلدون خشک و خالی رو
بذار کنار پنجره
بلکه با ديدنش يه شب
وا بشه چند تا حنجره
به ما که خسته ايم بگه
خونه بهار کدوم وره ...
*
تو شهرمون آخ بمیرم
چشم ستاره کور شده
مسافر امید مون
رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشم مون
پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگه
خونه بهار کدوم وره ...
*
کنار تنگ ماهیا
گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقه رو
مهر نمازش می کنن
آخر خط که می رسیم
خطو درازش می کنن ...

آهای فلک
که گردنت از همه مون بلندتره
به ما که خسته ایم بگو
خونه بهار کدوم وره...

شناسنامه ای که باطل شد

● دو رباعی طنز از عمران صلاحی

بگذار تو را به لب تبسم برسد
راز دل ما به گوش مردم برسد
بنشین بغل آینه تا بار دگر
زیبایی تو به چاپ دوم برسد


مردیم در این زمانه از دلتنگی
اوضاع زمانه هم شده خرچنگی
خشک است و عبوس هر که بینم یا رب
قدری برسان تهاجم فرهنگی

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

چهل روز گذشت ... 

 

چهل روز گذشت ... کسی فهمید یعنی چی؟

دل آیینه شکسته ، از شبی که پر کشیدی

نمیدونم بسته بودی چشماتو یا مارو دیدی

من و یک جماعتِ خفته، گل  کاغذی ساختیم

تـو ، تـو راهِ دل سپردن ، به ستاره ها رسیدی

 

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

در مرگ دوستان 

آه کیارا ...

کیارای مغموم من!

امروز در چشمانت می توانستم تنی به آب زنم

تنها شوری بی حد و حصر زلالِ چشمانت بود

که منصرفم کرد!

در جهاني اينگونه ...

 

کیارا !

دوستانی که صبح ِ اول نبودنشان را با اشک پیوند زدی

آرمیده اند آسوده ...

 

ماییم که باید

در جهانی اینگونه معلق و بی هوا

دست و پا زنان

به پیش رویم

 

در جهانی که حتا

لحظه ی آخر ِ آن پیدا نیست

 

کیای مغموم من!

امروز برای بار ِ اول اشک را دیدم

که به میهمانی چشمانِ همیشه محبوبِ من

آمده بود

چه بی صدا و چه موزیانه

سوگ آلود بودند لحظه های این روز

 

آه کیارای مغموم…

در این لحظه ها می خواهم

تسلی دل کوچکت را

از هادیِ آدم

از هادیِ حوا

به این جهانِ سراپا تحیرات و خیال

 

کیارای مغموم من!

اشک های تو تمام می شود با این روز

اما ای کاش

که لحظه ای دیگر را نبینند

چشمانِ من

که میهمان موزی و خود شور ِ ماتم

لانه کند

در چشم های تو

و قلبت را بی آزارد…

ای کاش نبیند چشمانم…

 

 

 

17 اَمُرداد 1384

اولین روز ِ نبودنِ

دو دوســـــــــت

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

بگـــــو به ســـوشــــیانــــس... 

تو را ندیده ام هنوز                 - چشم در چشم-

تا بگویم

از درس و مشق ِ کودکی

از روزهای ِ بچگی

و خانم معلم ِکلاس ِ اولمان در جنوب ...

 

خانم معلم

در اولین درس ِ زندگی به ما مژده داد:

بـــابــا آمـــــــد!

و برق خوشحالی در نگاه ما جوشید...

تا اینــــکـه...

 

*

 

چنــــد روز پیش از این

 

                پشت خط تلفن شنیدم که ...

                                           

بـــابــا رفـــــت!

 

*

 

رفتني در كار است...

 

دوست نازنین من!

بگـــــو  به ســـوشــــیانــــس:

 

" اشک نریز! دخترک مغموم...

در این مجال

نه خدا مقصر بود،نه بـابـا....

و نه حتا ما..."

 

تقصیر از معلم کلاس اول بود که از سر ِ.... نمیدانم چه!

 

نگفت به ما:

 

«... بچه ها !

      بــابــا آمده ... ولی ...

      رفتنی در کـار است                     - دیر یا زود - ...»

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

کفر جهنمی× 

سپید می کنم

صفحه های سیاه این برگه های جدید را

با اشارتی بر یک صفحه کلید که از ضرب دستم مستهلک است

 

سه سطر         سه سطر

تنها سه سطر

از منحنی اعصاب بی تجانس ذهن مشوشم

بیرون تراویده در این نیمه شب بی تظاهر و بی صبح دراز اندام

 

شک نکردم که شعر

تردید جابجایی فریاد آخرین ستاره ی کهکشان تشخص واژه ها نبود

سودی نبین در این یقین بیهوده زاد

که شرحه شرحه با خیال خام اعتقاد     به روشنای صبح

به لمحه ای درنگ

به اندکی نگاه

به سایه ای دقیقه زنده بر سر پگاه ... بر باد رفته بود

 

تو فکر می کنی

اما صدای ساقه های خشک این درخت

در لحظه لحظه ی به تباهی کشاندنم

با لخته لخته ی خون سرخ رنگ من

حرف مي زند

 

بامداد خسته می گوید : نترس!

گزمگان شب،غروبشان         بر پيشاني زمان نقش بند است

اين پرچم يقين

اين چشمه ي جنون

از جويبارهاي رود اعتقاد نيست             كفري جهنمي است

تنها                   فقط                     همين!

 

*شعر خوانده شده در مراسم ششمين سالگرد شاملوي بزرگ

دوم امرداد ۸۵

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

باران ما باریدن گرفت،در تابستان! 

 

تابستان...

فصل سوزان تحیر

وقت بی درنگ تعطیلات...

روزهای بی درسی کودکی...روزهای فوتبال های دو گل کوچیک...

*

و از این پس تا بستان یعنی : تولد باران...

در تابستان باریدن گرفت باران...

در تیر...

ماه حادثه های همیشه ی تاریخ...

باریدن گرفت باران تا شاید بشوید خستگی های هادی ما را - که می شوید -

نصیب دیگری از رحمت خدا،

بر ما باریدن گرفت...

باران هادی باریدن گرفت


باران! عمو جان!

باریدنت مبارک... متبرک بادا میلادت...باران حیدری!

 

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

چرای اول ... در یک روز ملس فوق العاده ... 

از یه روز بهاری شروع شد.

با چند تا از دوستان تو راه تجریش بودیم.یکی شون گفت:

- راستی امید! به نظرت خدا چرا ما هارو آفرید؟....

یکم به چشمای کنجکاوش که از پنجره ی ماشین بیرون رو نگاه میکرد ، نگاه کردم و شیطنت گفتم:

- لابد حوصله ش سر رفته بوده از تنهایی...

دوستم یه نگاه به من انداخت و ساکت به کنجکاویش توی صحنه های پشت شیشه ی ماشین ادامه داد...اما من ...

راستش امسال خیلی زودتر افتادم به این فکر ... هر سال روز تولدم به این سوال فکر می کردم که واقعا خدا برای چی ماهارو آفریده؟ مگه بیکار بوده؟ اما امسال بیست روز زودتر ...

از بچگی بهمون گفتن نباید به این چیزا فکر کنید ... اما من نمی تونم اولین چرای زندگیمو دور بزنم و برم سراغ چیزای دیگه ...

این روزا از هر کس که این سوال رو پرسیدم یا گفت:" عقل ما ناقصه و به این چیزا قد نمیده ... " یا گفت:"این یه دوره ایه که توی زندگی همه هست و میگذره ..." یا اینکه "هیچکس حتی بزرگترین فیلسوفا نتونستن جوابش بدن...تو هم بی خیالش شو!"

اون دوستی که این سوالو از من پرسید هم گفته میخواد یه مکتوب راجع به این موضوع بنویسه...منتظرم که بخونمش ...

اما واقعا ... شماها چی فکر می کنید؟ واقعا ما اینجا چکار میکنیم؟ ...

من خودم معتقدم اگر قراره ما به موجودیت و چرایی هزار و یک چیز دنیا گیر بدیم ... اولین چیز خودمونیم... پس لطف کنید به من بگید نظرتون چیه ...باشه؟ ...

منتظرم...

بیست و دو سال پیش اومدم تو راهی که بهش میگن زندگی ... اما چرا؟

پ.ن: امسال یکی از ... نه ! بهترین روز تولد ، در زندگیم بود...شاید به خاطر آفلاین دوست داشتنی ای که می گفت: "حدود ۱۵ دقیقه ست که روز تولدت شروع شده ... تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد " شاید هم به خاطر این پست فوق العاده غافلگیر کننده ی شیوا... و شاید هم به خاطر پیام تبریکی که خواهرم شیدا برام نوشته بود...

به هر دلیلی و به هر حال روز تولدِ امسال روز فوق العاده ای بود ...

یه روز ملس بهاری ...

روزی که من به دنیا اومدم ... بیست و دو بهار پیش از این ... البته نمیدونم چرا؟!

شما میدونید؟!

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

.: نیلوفر سپید :. 

 

اوهام شبانه :.

نیلو ... نارا ... بیست و یک بهار گذشت از آمدن ... ماندن و تولد یافتن های هرباره زیباتر ... بیست و دو بهار پیش بهانه ی شادی پی گمشده ای می گشت ... که در بهاری ترین روزهای یک سال بعد ... یافتش و تا امروز هر بهار با شادی آن درآمیخته و نورانی کرده آسمان شب های نیلوفری را ... هر بار نارا ... نیلوفری شدی ... تولدی دیگر را به بازی تجربه در انداختی ... خوشا که زیبا ترین بودی و بود ... و هست و باشد ... تولدت مبارک ...

اوهام ترانه :.

شب نیلوفری

ترانه سرا : ایرج جنتی عطایی

آهنگساز : سیاوش قمیشی

خواننده : ابی

بايد از عطر اقاقي تو رو آغاز كنم
با صداي خيس بارون تو رو آواز كنم
از تماشاي قناري به تو پرواز كنم
به تو پل ميزنم از بهانه هامو
از همه شبانه ها مو
ميرسم به تو دوباره
بوي عطرتو ميدن ترانه هامو
پر اسمت ميشن عاشقانه هامو
از گل و شعر و ستاره
ميرسم به تو دوباره
نيستي اما يادت اينجاست
وقت گل كردن روياست


به تو من ميرسم از اين شب نيلوفری
به تو ميرسم من از اين راه خاكستری
به تو كه خاطره هامو به هميشه ميبری
به تو پل ميزنم از بهانه ها مو
از همه شبانه ها مو
ميرسم به تو دوباره
بوی عطر تو ميدن ترانه هامو
پر اسمت ميشن عاشقانه هامو
از گل و شعر و ستاره
ميرسم به تو دوباره
نيستي اما يادت اينجاست
وقت گل كردن روياست

 

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |