اوهام محرمانه
نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست
|
|
عاشق نه، شیفته! به الف. سیب آبادی
ماهِ گمشده ات در کدام چاه افتاده بود دخترک! شبانه هایِ فریاد یادت هست؟ دخترک! راستی ... بر آسفالتِ سرخِ آخرین پنجشنبه همان باران بود باران آخرین پنجشنبه نه عشق، دل نگرانِ باغِ بدونِ «سیب» نباش! ایـن ؛ منم دخترک! اميد ايرانمهر
حضورِ سبزِ استاد: در نگاه ات همهي مهربانيهاست: قاصدي که زندهگي را خبر ميدهد و در سکوتات همهي صداها: احمد شاملو نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: اوهام شاعرانه |
فریاد مورچهها
(... ما با هر قدمی که برمیداریم لااقل یک مورچَه رو می کُشیم باید انتخاب کنی! اگر میخوای بری باید جنایتکار زندگی مورچهها بشی!) من قاتلم! من قاتلم، چونکه راه میرم خدایا منو ببخش ... خدایا! مورچهها رو از سر راه من کنار ببر من باید راه برم یه مورچه مُرد فریادشو شنیدم خدایا فریاد مورچه هَه رو شنیدی؟ یه مورچه ت مُرد، دو مورچه ت، سه چهار پنج ... خدایا میشنوی؟ فریادشونو میشنوی؟ مرگِ مورچهها متأثرت نمی کنه؟ مهنور شادزی فریاد مورچهها (م.م)
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: اوهام شاعرانه |
سه قاب تازه برای وقتی که دلتنگی ...
*** وقتی که دلتنگی *** وقتی که دلتنگی اميد ايرانمهر نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: اوهام شاعرانه |
خاطره های خط خطی (4) × آسمان،
سپید مثل زمین از لای پنجره سوز و سوزن که چشم من به نخ می دوزد - برای مادربزرگ - صورتم و تو! برف می بارد ساکت کلاغ! کشیدم ... *بخشی از «دفتر خاطره های خط خطی»
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: اوهام شاعرانه |
بی بهانه گی خسته ام خسته ام حس روزهایِ بی طراوتِ اخیر حس بی بهانه گی چند روزی ست چند روزی ست راستی تو! امید ایران مهر نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: اوهام شاعرانه |
خاطره های خط خطی (3) × «تا آخر این خط هستم...»
تکرار عاشقانه یی با دخترک رویاهای کودکی ام بانو! مرور خاطره ای زنده در شب در تب تا صبح فردا روز دیگریست امروز! دیروز سبز در خاطر دو روز سبز در خاطره دشت های سبز می بینیم و مردمان سبز پوش را در روزهای سبزینه محو تماشایم رعنا... جادو! *بخشی از «دفتر خاطره های خط خطی»
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: اوهام شاعرانه |
خاطره های خط خطی (2) × . . . صدایِ پیرمردِ کولی در گوشم می پیچد صبح را با او آغاز می کردم با دستانِ لرزانِ تو که بر صورتم می لغزید و وقت بیداری که لذتی عجیب داشت آن روزها... هرچه گذشت، حسِ لمسِ دستانت دورتر شد هرچه بزرگتر شدیم دل هایمان کوچکتر شد و باید... یادت هست آن تابستانِ داغ را همان تابستانی که به خانه تان آمدیم باغِ پشتِ خانه پر از گیلاس بود بویِ گل های محمدی در باغ پیچیده بود و بذرِ شقایقی که می گفتی:«بابا از خرم آباد آورده..» گل داده بود و چه کیفی داشت دیدنِ شقایق در باغ خانه شما... گلِ سرخِ کنارِ شالِ سپیدت را یادم هست وقتی برای کبابِ نهار نان خریده بودیم و سرخوش می آمدیم تصویرِ خندانت با آن چشمان درشت و ابروانِ به هم پیوسته را خوب یادم هست... تابستانی به آن زیبایی هنوز نیامده حالا دیگر بویِ هیچ گلی مستم نمی کند هیچ شالِ سپیدی بویِ شالِ تو را ندارد هنوز یادم هست وقتِ رسیدن به خانه که شالِ سپیدت را در ساکِ کوچکم دیدم،چه حالی شدم... نامه ات را هنوز دارم؛ همان که لایِ شالِ سپیدت پیچیده بودی خط های موربی که با قلمِ سبز پدربزرگ نوشته بودی... نوشته بودی که تا رسیدنِ تابستانِ سالِ بعد منتظرم می مانی راستی! هنوز هم منتظرم مانده ای...؟ . . . *بخشی از «دفتر خاطره های خط خطی»
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: اوهام شاعرانه |
دخترکی پیچیده در اجبار صورتی! دخترک!
صدای فریادت در گوش شبانه هایم پیچید آن شب که امواج خروشان جنوب بر تخته سنگ های ساحل آرامش کوبید، سردرگم ظهر سوزانی بود از ذهنم می گذرد؛ تو کفش هایت را جفت کن برای فردا دخترک! یادت كه هست! امید ایران مهر نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: اوهام شاعرانه |
ترمز بریده ایم ... ترمز بریده ایم
آن سان که پیش از این بازجویِ بی ترحم دیوارهای سرد فرمانِ کنده را به نشانِ تنفرش انداخت از محیطِ اتول هایمان برون ترمز بریده ایم ترمز بریده ایم ترمز بریده ایم نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: اوهام شاعرانه |
خانه ی من؛ بن بست!
آفتاب بی رمق و پیرمردِ مرده... صبح؟! قربان!! خانه ام را اگر نمی بینی امید ایران مهر نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: اوهام شاعرانه |
سلام پگاه !
وقتی که می نویسی ستاره می درخشه دیوای شب می میرن جون می گیره بنفشه نباشی اینجا فلبِ ستاره ها می گیره امیدِ ساده موندن تو فصل شب می میره ... *** مگه میشه دیگه از یه سال خوب حرف بزنم؟ وقتی باید دلمو از این حوالی ببرم... مگه میشه آرزوهامون برآورده بشه ولی گلبرگِ گل از خواب زمستون پا نشه ... نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: اوهام شاعرانه |
انتظار ... باز شبانه می رسند از راه خواهر و برادران شب شلوغ است ولی یلدا نیست صدای کودکانه فرهاد می پیچد در اتاق دخترکان شهر قاشق می زنند هنوز و اسکناس های هسته ای لای کتاب منتظرند و همه خوانندگان امشب راه سیما را جسته اند - حتی بنیامین - و همه مجریان امشب خوب صحبت می کنند و همه سفره ها رنگین است – حتی با تخم مرغ - روی برج میلاد غوغایی ست در شهر هیاهویی ست همه شب را طی می کنند در شوق یک عبارت: " آغاز سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش مبارک باد! " سیصد و شصت و پنج روز باید بگذرد تا همه بفهمند،آیا ... این همه انتظار می ارزید؟ یا که نه! منتظر می مانیم... امید ایران مهر آخرین ساعات سال 85 نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: اوهام شاعرانه |
فسانه
پس چنین گفت: "عشق را بنویس! نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: اوهام شاعرانه |
غیرت کجاست برادر؟
آفتابِ نیمه روشن امید ایران مهر
یادداشت وارده :
پرتره ای از پروین اردلان / مهرانگیز کار
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: اوهام شاعرانه |
|
|