اوهام محرمانه
نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست
|
|
در پایان روز... فریاد، لرزه های طوفانی سهمگین زوزه های کشیده و زجر آور باد
باران، ترنم بغض ابرهای عشق در سینه تنگ و شکسته آسمان
سحر، تداعی رسیدن به عصر مهر نوید بخش طلوعی در صبحگاهان
زندان، نمایش سلوک اسیر عشق در میان نگاه سنگین مردمان خیال، تنها معبر با تو بودن است از رهگذار جاده آرزویی محال
روزگار، سرتاسر همه شور و اشتیاق بوده ست پیش از این،ولی امروز انتظار...
امید، در وجود من ، واجب الحضور به احترام عشق تو می کند قیام
مدام، با یاد تو روز آغاز می شده ست با خیالت می شود؛ اما ، روز من تمام...
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: |
|
|