اوهام محرمانه
نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست
|
|
تیغی که رگ برید ... خط خط چکید ، روی یک کاغذ سپید شعری که سر بریده شد ، تیغی که رگ برید حالا تویی نشسته ای اینجا ، کنار من ای روح خسته ی جدا گشته از امید ...
جاندار بی تحرک مردار خوار پیر بر لاشه ی تکیده ی این آشنا رسید هی خورد قطعه قطعه آن ، نا امید زار یاد به جا پوسیده ی این عشق را جوید
از هر طبق رسید کتابی ز لرزه ها مغز به جا تکیده ی این قلب را لهید شیری رسید از دل تاریک لحظه ها قلب نحیف و پاک این جسم را درید آنها به یک اشاره بر الواح حک شدند او ماند و یک عبارت ساده ی شهید...
از عشق جز سکوت و شب تار هیچ ندید آمد نشست پشت میزش ، آهی کشید خط خط چکید ، روی یک کاغذ سپید شعری که سر بریده شد ، تیغی که رگ برید ...
پایان امرداد ۸۴ - ساعت ۲۳:۴۰
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: |
|
|