اوهام محرمانه
نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست
|
|
مردی در آخر خط ...
این مرد چه تنها ،چه ساکت ،چه خموش است این مرد چرا بی دل و بی جوش و خروش است روزی نه چنان دور، دلش جای خدا بود پهنای وجودش همه از غصه جدا بود
روزی نه چنان دور، به دل ها شه امید بوده ست ولی ، مرد سرود دل خورشید مرده ست زمانی است ، صدای ملکوتی مانده ست به جا ، از شب و فریاد ، سکوتی این مرد پر از فاصله های شب و درد است برگی است به جا مانده ز پاییز ، چه زرد است...
این مرد دلش پر ز غم و پر ز فریب است این مرد در این دوره ی بی عشق غریب است مردی است به جا مانده ز ایام بسی دور مردی ز جهانی است ، همه ؛ عشق و شر و شور امروز ولی مانه به گرداب زمانی در قعر سکوت شب رویای جهانی، کز عشق و دل اوی ، جدا مانده و تاریک در آینه ی او شده یک کوچه ی باریک
امروز از آن مرد سراسر همه امید آن زمزمه ی رجعت پروانه و خورشید، مانده ست یکی ؛ شعشعه ی واژه ی تشویش مانده ست به جا از قدمی، در پی و در پیش مانده ست یکی زورق گل مانده به یک شط مردی است کنون غمزده در آخر یک خط ...
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: |
|
|