اوهام محرمانه
نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست
|
|
او می آید ... حتی روزی که دیگر نباشم... افق روشن روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد روزی که کمترین سرود احمد شاملو
آن لحظه های روشن ! وقتی که دوست داشتنت زیباست، مثل خیال آبی نیلوفر در باغ باژگونه تالاب؛ و مثل جشن سرخ شقایقها در بامداد روشن وقتی که می خوانند مرغان آبزی آواز رودها را ؛ آنگاه می بینم، بیدار - خواب شادی دیدار ؛ گیسوی باد را که پریشان است و مرگ عاشقانه ی ماهی ها را در چشمه های کوچک بارانی... *** هر روز عصرها ، وقت طلوع ساعت دیواری و ازدحام مردم مبهوت، گم می شوم در آن سوی تاریکی ؛ در سایه بلند خیابانها گم می شوم که باز ببینم، بیدار - خواب شادی دیدار؛ آن لحظه های روشن زیبا را وقتی که دوست داشتنت زیباست؛ مثل خیال آبی نیلوفر... (...)
او خواهد آمد با گل سرخی در دست ...
رفتن چه ساده و ماندن چه تلخ.... بر استواری این تن رنجور مانند سیلی ناگوار فرود آمد بر چارچوب نفس کشیدن این ریه های زخم خورده چه ساده هجوم آورد چه سخت چه دلگیر چه تلخ به انتظار تا روزی که او با گل سرخی بیاید و معنا را معنا کند و عمق را تعمیق بخشد
چه دریایی چه آسمانی و چه دشتی در این رویا منتظرند در انتظار آن روز چه ساعاتی که گذر خواهند کرد از این تن رنجور آن روز خواهد آمد... منتظرم ... منتظر باش! (...)! تابعد...
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: |
|
|