تبليغاتX
اوهام محرمانه - وفتی می آیند ... وقتی میروند ...

نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست






وفتی می آیند ... وقتی میروند ... 

 

 اوهام شبانه :.

        وقتی می آیند ما نمیبینم شان

                                وقتی هستند نمیتوانیم ببینیم شان

 وقتی رفتند می خواهیم ببینیم ولی نمیتوانیم ...

            پس کی آنان را خواهیم دید

                                 خواهیم شناخت و ...

                                                 خواهیم بوسید ...؟

 

 ------------------------------------------

اوهام حافظ :.

فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان

لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان

آنکه بپرسش آمد و فاتحه خواند و میرود

کو نفسی که روح را میکنم از پیش روان

 

-----------------------------------------

 اوهام ترانه :.

خواننده و آهنگساز : سیاوش قمیشی

 

خوابیدی بدون لالایی و قصه                بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی             توی خواب گُلای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهره تُ نمی سوزونه     جای سیلی های باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی            یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکاتو جا گذاشتی               قانون جنگل ُ زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی           تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

دلتُ بردی با خود به جای دیگه         اونجا که خدا برات لالایی می گه

می دونم می بینمت یه روز دوباره    توی دنیایی که آدمک نداره...

------------------------------------------------

 اوهام روزانه :.

چند روزی بود که مهمون بیمارستان بود این روزای آخر هر بار که خواستم از کلاس هام بزنم و برم دیدنش با مخالفت خانواده روبرو شدم... میگفتن حالش خوبه و میگه نکنه بچه ها از کلاسهاشون عقب بمونن... اما من دلم دل نگرون بودم...احساس میکردم روزای آخریه که دارم از دست میدم... پریشب گفتن داره برمیگرده بخش ...

یکم خیالم راحت شده بود که... دیشب حدود ساعت ۱۰:۳۰ دایی تماس گرفت و گفت : مادربزرگ رفته توی کما... عرق سردی روی پیشونیم نشست... تمام شب دور از چشم مادر کلی گریه کردم... همه ی خاطرات کودکیم جلوی چشمام مرور شدن... اون روزایی که پدربزرگ زنده بود و زمستونا می رفتیم خونه شون... اون موقع اراک بودن... زمستونا با پدربزرگ و مادربزرگ برف بازی میکردیم... چه روزایی بود...

امروز از خواهرم شنیدم که اگر دستگاههایی که بهش وصله نباشن... علائم حیاتی هم نخواهند بود... یعنی...

الآن خبر رسید که خاله طاقت نیاورده و دیشب از آمریکا راه افتاده داره میاد...

با این اتفاق ایمان آوردم که یا خوشی با من میونه ای نداره... یا من با اون...

به هر حال الآن دارم با این حالم میرم مصاحبه ی کار جدید...مادر اصرار داره کلاسهام هم برم بعد یه سری به اونا بزنم... نمیدونم طاقت میارم یا نه اما...

برام دعا کنید...

تا بعد ...

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: |