اوهام محرمانه
نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست
|
|
کفر جهنمی× سپید می کنم
صفحه های سیاه این برگه های جدید را با اشارتی بر یک صفحه کلید که از ضرب دستم مستهلک است
سه سطر سه سطر تنها سه سطر از منحنی اعصاب بی تجانس ذهن مشوشم بیرون تراویده در این نیمه شب بی تظاهر و بی صبح دراز اندام
شک نکردم که شعر تردید جابجایی فریاد آخرین ستاره ی کهکشان تشخص واژه ها نبود سودی نبین در این یقین بیهوده زاد که شرحه شرحه با خیال خام اعتقاد به روشنای صبح به لمحه ای درنگ به اندکی نگاه به سایه ای دقیقه زنده بر سر پگاه ... بر باد رفته بود
تو فکر می کنی اما صدای ساقه های خشک این درخت در لحظه لحظه ی به تباهی کشاندنم با لخته لخته ی خون سرخ رنگ من حرف مي زند
بامداد خسته می گوید : نترس! گزمگان شب،غروبشان بر پيشاني زمان نقش بند است اين پرچم يقين اين چشمه ي جنون از جويبارهاي رود اعتقاد نيست كفري جهنمي است تنها فقط همين!
*شعر خوانده شده در مراسم ششمين سالگرد شاملوي بزرگ دوم امرداد ۸۵ |
|