اوهام محرمانه
نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست
|
|
بگـــــو به ســـوشــــیانــــس... تو را ندیده ام هنوز - چشم در چشم- تا بگویم از درس و مشق ِ کودکی از روزهای ِ بچگی و خانم معلم ِکلاس ِ اولمان در جنوب ... خانم معلم در اولین درس ِ زندگی به ما مژده داد: بـــابــا آمـــــــد! و برق خوشحالی در نگاه ما جوشید... تا اینــــکـه... * چنــــد روز پیش از این پشت خط تلفن شنیدم که ... بـــابــا رفـــــت! *
دوست نازنین من! بگـــــو به ســـوشــــیانــــس: " اشک نریز! دخترک مغموم... در این مجال نه خدا مقصر بود،نه بـابـا.... و نه حتا ما..." تقصیر از معلم کلاس اول بود که از سر ِ.... نمیدانم چه! نگفت به ما: «... بچه ها ! بــابــا آمده ... ولی ... رفتنی در کـار است - دیر یا زود - ...» |
|