اوهام محرمانه
نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست
|
|
در مرگ دوستان آه کیارا ... کیارای مغموم من! امروز در چشمانت می توانستم تنی به آب زنم تنها شوری بی حد و حصر زلالِ چشمانت بود که منصرفم کرد!
کیارا ! دوستانی که صبح ِ اول نبودنشان را با اشک پیوند زدی آرمیده اند آسوده ... ماییم که باید در جهانی اینگونه معلق و بی هوا دست و پا زنان به پیش رویم در جهانی که حتا لحظه ی آخر ِ آن پیدا نیست کیای مغموم من! امروز برای بار ِ اول اشک را دیدم که به میهمانی چشمانِ همیشه محبوبِ من آمده بود چه بی صدا و چه موزیانه سوگ آلود بودند لحظه های این روز آه کیارای مغموم… در این لحظه ها می خواهم تسلی دل کوچکت را از هادیِ آدم از هادیِ حوا به این جهانِ سراپا تحیرات و خیال کیارای مغموم من! اشک های تو تمام می شود با این روز اما ای کاش که لحظه ای دیگر را نبینند چشمانِ من که میهمان موزی و خود شور ِ ماتم لانه کند در چشم های تو و قلبت را بی آزارد… ای کاش نبیند چشمانم… 17 اَمُرداد 1384 اولین روز ِ نبودنِ دو دوســـــــــت |
|