اوهام محرمانه
نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست
|
|
اگه بارون بزنه...آخ اگه بارون بزنه ... اگرچه خاک فراموشی بر گرده ی نحیف انسان ها چیره شده ست مانده هنوز خرده نجوایی ز کودکی تصویر گنگی از بامدادان شاد که از پی برادران مان می دویدیم تا برسیم به اولین کلاس شنیدن در خاطرم هست ترنم موسیقی دستفروش، و صدایی که از پنجره ی کلاس می آمد، و معلمی که مهربان می گفت: " آرام باشید! ای کودکان آفتاب و آینه..." یادم می آید هنوز خش خش زمین و خس خس گلوی مادربزرگ را که می آمد هر روز همراهم از مدرسه تا خانه لحظه لحظه ی کودکی ما پر بود از بوی نان داغ و پنیر محلی اما هنوز باران و بوی نم دلخواه من است آسمان امروز از آلودگی های عالم سوز لبریز است باری خدایا...! کاش بارانی ببارد فردا روز اول پاییز است...
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: |
|
|