اوهام محرمانه
نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست
|
|
در انتهای راه ... اندر میان مه کنار سایه های سرد در جاده ای بی انتها راه می روم ... در این سکوت تلخ در صحنه ای غریب بی کس ، غمین بی بهانه راه می روم ...
فریاد زندانی بغض و سکوت شب سرها به زیر ، پچ پچه ها در عمق تب اکنون چه سان ناگه به این راه می روم؟ رنگ فضا سیاه ستاره ای ولی نمرد اما چرا ... سوگوار راه می روم؟ محکوم و بی گناه مصلوب راه خویش سوی افق،خسته به ناگاه میروم ...
آنک زمان رسید؛ به پایان کار خویش من بی دل و غریبه در قلب این زمین سرد و تکیده و بی صدا راه می روم... دریاب که رسیده ام اکنون به انتها یارب بگو ازچه در این راه می روم ... ؟
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: |
|
|