تبليغاتX
اوهام محرمانه - برای او که فردا می آید...

نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست






برای او که فردا می آید... 

در زیر سایه های کوتاه قد...
ماهی پس از بلندترین شب سال
مادری از قدمش ناخوش شد و
به انتهای راه
نه! به ابتدای هستی زمین رسید...

آرامشش زیبا بود...
با نگاهی همرنگ ستارگان خواب و
با دلی به رنگ آسمان ناب...

اما او را از ستاره دزدیدند...
از سرزمین برادری...خواهری...
صدای ترانه را بغضی گرفت تا سال ها...
و سالیان سال گذشت...

روزی از این روزها
در جستجوی خاطره یی آشنا - در پهنه ی اتفاق -
ناگاهان و غریب
به صدای آشنایش رسیدم...

گرچه آخرین نغمه اش در یاد
صدای جیغ نوزادی بود زیبا و آرام...
اما او را شناختم...
سلامی دادم و پاسخی آشنا...آمد...

شنیدم او را و دیدم او را و ...
دوستش داشتم...
او دیگر بزرگ شده بود
با چشمانی همچون آهوان مُشکین و
صدایی چون کودکانه هایم...!
او آمده...امروز
در کنار دفتر شعرم یاد آمدنش را نوشته ام...
و چه خوش...



نازنین روزهای گرم تابستان و شبانه های زمستانی!
دل نوشته هایت همدم همیشگی ست...
خوش آمدی به دنیای شلوغ آدم هایی
که اگرچه می گویند:"خوبی را از یاد برده ایم..."
اما  تو باور نکن!
صدای کلاغکان را باور نکن...
پرستوی مهاجر گرچه نیست اما
هنوز زنده ست...

امید ایران مهر
۱۳ بهمن ماه ۱۳۸۵

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |