اوهام محرمانه
نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست
|
|
خاطره های خط خطی (1) × . . . باز بهار است ... و جای پای لحظه ها روی درخت حیاط خلوت و تن نحیف پیچک پشت پنجره و صدای زلال تو در گوشم نجوا می کنند... سفره ها گسترده ست و پژواک پاسخی غریب در آسمان جنوب پر می زند - بی خیال - سپیده سر می زند اما سایه شب روی دیوار مانده هنوز کودکی ها چه ساده گذشت چه ناب بود نگاه ما پیش از این در آن رقص عاشقانه میان آن همه نگاه - بی ترس – وه! چه زلال بود لحظه ها... فاصله دو خانه را چه معصومانه می آمدیم می رفتیم ... می خواندیم ... می خندیدیم... یادت هست؟ صدای پسری را دوست می داشتی که واژه ها را کودکانه به هم می آمیخت و نامت را به تن گل کاغذی ها می آویخت... یادت هست؟ دخترکی را عاشق بودم که ستاره ها را برایم هدیه می آورد... یادم می آید؛ دوست می داشتی شبی گذر کنم شاید از رهگذر کودکی ات...من! افسوس که دلت نماند... افسوس... باز بهار است ... و جای پای لحظه ها روی درخت حیاط خلوت و تن نحیف پیچک پشت پنجره و صدای زلال تو در گوشم نجوا می کنند... «... پس اسب سپیدت کو پسر؟! اسکناس ده تومانی عید را یادت رفت؟...» . . . *بخشی از «دفتر خاطره های خط خطی» نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: |
|
|