اوهام محرمانه
نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست
|
|
دلتنگ همزاد بهار مریضم.تو خونه خوابیدم و دو روزه از همه چیز بی خبرم. گرفتار یه بیماری ناخواسته اما ناگزیر زمستونی شدم و پناه بردم به خوندن و خوندن و خوندن که خسته میشم آخر.
کنترل تلویزیون سرگرمی بعدیه... ۶ تا شبکه حیف نون با یکی دیگه که گاهی به درد دیدن می خوره. بعد هزارتا کانال که جمعا ده تا به درد بخور توش پیدا نمیشه. یه دفعه روی یه کانال متوقف میشم. تصویر از علی ماهیچی/کلام از: تو! چند لحظه طول میکشه تا باور کنم دارم می بینمت.اونم توی روزی که فکر می کردم خدا منو یادش رفته که اینطوری افتادم تو رختخواب. اما نه! خدا از دلتنگی های این روزهام خبر داشت... فهمیدم که تو این روزا مریض شدم که دوست نازنینمو ببینم. توی این آسایشگاه (!) هیچ چیز نمی تونست اینقدر منو خوشحال کنه... دیدمت... شعر می خوندی و زمینه خوندنت ترانه جاودانه «دو پنجره» پخش میشد. آخ که چه لحظاتی لذت بخشی بود ... حیف که زودتر از اون که کامل حضورتو درک کنم. مجری محترم پرید وسط ماجرا و نگذاشت دلتنگی هامو گریه کنم... حالا خدا خدا میکنم که ای کاش شب های ونکوور بازهم باعث دیدنت بشه...
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر | وهم ثابت | موضوع: |
|
|