تبليغاتX
اوهام محرمانه - خاطره های خط خطی (4) ×

نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست






خاطره های خط خطی (4) ×  

آسمان،
سپید مثل زمین
از لای پنجره سوز و
سوزن که چشم من به نخ می دوزد - برای مادربزرگ -

صورتم
دستانم
گردنم یخ می کند
دستکش ... شال می خواهم... مادربزرگ!

و تو!
چشمانت،
سیاه! بالایِ شالِ سرخ
در کاپشنِ سپید، دستانت
و لبخندت...
گرم می شوم...

برف می بارد
سپید می شویم
بهشت در برف را  آآآ
می بینم ... بی حرف!

ساکت کلاغ!
صدای کبریت را نشنیدی؟

کشیدم ...
خاطره سوخت...
گرم شدی؟

*بخشی از «دفتر خاطره های خط خطی»
اميد ايران‌مهر


خاطره های خط خطی: (۳)،(۲)،(۱)

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: اوهام شاعرانه |