به الف. سیب آبادی
آی دخترکِ اتاق تنهایی!
چه دیر یافتمت...
کجا تا به امروز ایستاده بودی اینسان شریف
با آن طنین صدا
که صوتِ گمشده یِ رویا بود و
با آن نگاه
که به قامـتِ واژه یِ سـردرگمِ شـیـفتگی وسیــع
ماهِ گمشده ات در کدام چاه افتاده بود
خورشیدِ بودنت پُشتِ کدام کوه کدام ابــر
دنباله یِ ستاره ات به کجا آویخته ...
دخترک!
ای فریادت خاطره ی آزادی
صورتیِ ماه نشانت، نشاطِ بی منت بود و
خنده هایت
امیدِ ماندن و نبرد
شبانه هایِ فریاد یادت هست؟
دویدن در طبقاتِ ناهماهنگِ خواب آلودگی
دلهره یِ نرسیدن و نرفتن
صدایِ پایِ بی خوابی ...
یادت هست؟
دخترک!
کاش می دانستم با این همه ایستادن
چگونه نشستی به پایِ جدایی
به پایِ نماندن
مگر دیوِ شب کم داشت از خانه بانت؟
اتاقِ تنهایی ات مگر جا نداشت برای او،
مگر عاشق نبود...؟
راستی ...
بارانِ آخرین پنجشنبه یادت هست؟
در خاطرِ من که ماند بی غرض
آنجا که چشمِ سومت گشوده شد
به قیمتِ پیاده خانه رسیدنت به ستونِ چهار پا
بر آسفالتِ سرخِ آخرین پنجشنبه
باد می آمد و باد
حرف می آمد و حرف
و حرف در حرف می پیچید ناتمام ...
همان باران بود باران آخرین پنجشنبه
که ندایم داد؛
دوستی نیست و نبود
جز همان روزنامه یِ پنهان زیر چادر
همان که می مانَد تا ابد در اتاقِ تنهاییِ تو
به استدلالِ شیرینِ «تا یادت بماند ...»
نشان به آن نشان؛
آخرین پنجشنبه!
نه عشق،
نه رفاقت، دخترک!
یارای «ما» را ندارند هیچ یک
کــــه من شیفته ات شده ام مؤمنانه،
کــــه بـَــد خودش بودی ...
دل نگرانِ باغِ بدونِ «سیب» نباش!
این منم با تو
عاشقانه که نه! شـــیــفتـــه مؤمنــانــه
ایـن ؛ منم دخترک!
به کجای طبقاتت بیآویزم؟
اميد ايرانمهر
۲۶ اسفندماه ۱۳۸۶
حضورِ سبزِ استاد:در نگاه ات همهي مهربانيهاست:
قاصدي که زندهگي را خبر ميدهد
و در سکوتات همهي صداها:
فريادي که بودن را تجربه ميکند
احمد شاملو
نوشته شده توسط اميد ايرانمهر |
وهم ثابت | موضوع:
اوهام شاعرانه |