تبليغاتX
اوهام محرمانه - فقیر،قاتل/ هست، نیست ...

نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست






فقیر،قاتل/ هست، نیست ... 

از پله ­ها بالا رفت و به مقابل در آپارتمان شماره 7 رسید. سرش را پایین انداخت و در حالی که کفش های گلی اش را نگاه می­کرد، زنگ در را فشار داد. کاپشن شکلاتی رنگش را روی دست چپش انداخته بود اما هنوز برجستگی کالیبر 46 از زیر آن نمایان بود. در باز شد و چشمانش در چشمان صاحبخانه افتاد. جوانی بیست و چندساله با چشمان آبی، موهای کوتاه و بور. در یک آن عکسی را که چند لحظه قبل پایین پله ها مجددا نگاهش کرده بود را به یاد آورد.

بله! این چشم ها همان چشم ­ها بود. همانی که 5000 دلار بابت بسته شدن همیشگی اش پول گرفته بود. صدای وحشتناکی در راه پله ساختمان چهار طبقه خیابان ادواردز پیچید.

*** 

مرد بلند قدی به سرعت از ساختمان چهار طبقه خیابان ادواردز خارج می­شود. کاپشن شکلاتی اش را که روی دست چپش انداخته، به سرعت تنش می کند و اسلحه پنهان شده زیر آن را در جیب راست داخل آن می گذارد و با شتاب دور می­شود. او چند دقیقه قبل صاحب خانه شماره 7 ساختمان چهار طبقه خیابان ادواردز را به داخل خانه اش هل داده و در را محکم بسته است و حالا در پشت سرش جوانی متعجب در حالی که سرش را از پنجره بیرون آورده با تعجب مسیر حرکت او را با نگاه دنبال می کند، جوانی بیست و چندساله با چشمان آبی، موهای کوتاه و بور... .

 
نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: |